پس از باران
با پسرها قرار گذاشته بودم که آنها را با دوست باریستا کارم آشنا کنم، آن خُردک تر اس ام اس زد که من نمی توانم سه ماه با جیب خالی فقط مهارت یاد بگیرم و نمی آیم و دومی بیست دقیقه دیرتر آمد و مرا که ده دقیقه زودتر سر قرار رسیده بودم در سرمای صبحگاهی منتظر گذاشت. جوانک که آمد غرولندم را سر او خالی کردم:
نمیدانم تقصیر ما مربی ها بود یا خودتان ؟ بخدا کلاغ بهتر از شما مهارت حل مسئله را بلد است. گردویش را وسط خیابان می اندازد که ماشینی از روی آن را بشود و بشکند، اما شما ناتوان از حل مسئله های کوچک و بزرگ زندگی هستید. ادامه ندادم، این قدر سرما و انتظار بد عنقم کرده بود که تا یک ساعت میتوانستم غر بزنم. من و جوانک و چنبر مسیر تا کافه را زیر نور آفتاب رفتیم و گرم شدیم.
جوانک را با کافه و دوستم، آشنا کردم یک قهوه دِبش هم خوردم و سوار چنبر شدم تا به قرار دوم برسم.
هوا آفتاب پس از باران بود و تمیز، و روانم شاد و راضی. انتظار چنین جلسه پرباری را از برای جوانکم نداشتم. سپهر، دوستم، در کارش حرفه ای بود و قرار شد، همه جوره جوانکم را دریابد.
سوار چنبر بودم که متوجه شدم دوباره برای خودم آواز میخوانم، و معمولا روزهایی که راضی باشم این رباعی مولوی را که فکر کنم در یکی از کارهای ناظری، آلبوم یادگار دوست احتمالا، از همان دوران نوجوانی شنیده ام را در نمیدانم کدام دستگاه آوازی، غلط غلوط برای خودم میخوانم:
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بیتو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
کارهایم تمام شده و باران مهر تهران نیز هم و شبانه زود هنگام پاییزه اما آغازیده است.
سوار چنبر میشوم و پس از باران تهران، به سمت خانه میرکابم. نمیدانم چرا مردم، پس از باران تهران را در ماشین هایشان در ترافیک میگذرانند. لذت دارد کنار جوی پر آب ولیعصر، درختان باران خورده و مست و هوای پاک برکابی و هر صد متر لباس کم کنی تا به اندازه لباس تابستانه پوش شوی و دعا کنی به مقصد دیرتر برسی. از زیر درختان کاج باران خورده عبور کنی و بوی کاج باران خورده همزمان تو و چنبر را مست وملنگ کند. مست بشوی و هر آهنگی که گوش میکنی آن قدر راضیت کند که با خود بگویی این را هم، آری این را هم فردا در کانال قرار بده سهیل و به چند دقیقه پیش خود فکر کنی که با طنز تلخ شاملو قهقهه زدی و بی اندیشی که مردم پیاده رو با دیدن این صحنه برای خودشان، از خنده بلند تو چه داستانی خلق کردند!
نمیدانم تقصیر ما مربی ها بود یا خودتان ؟ بخدا کلاغ بهتر از شما مهارت حل مسئله را بلد است. گردویش را وسط خیابان می اندازد که ماشینی از روی آن را بشود و بشکند، اما شما ناتوان از حل مسئله های کوچک و بزرگ زندگی هستید. ادامه ندادم، این قدر سرما و انتظار بد عنقم کرده بود که تا یک ساعت میتوانستم غر بزنم. من و جوانک و چنبر مسیر تا کافه را زیر نور آفتاب رفتیم و گرم شدیم.
جوانک را با کافه و دوستم، آشنا کردم یک قهوه دِبش هم خوردم و سوار چنبر شدم تا به قرار دوم برسم.
هوا آفتاب پس از باران بود و تمیز، و روانم شاد و راضی. انتظار چنین جلسه پرباری را از برای جوانکم نداشتم. سپهر، دوستم، در کارش حرفه ای بود و قرار شد، همه جوره جوانکم را دریابد.
سوار چنبر بودم که متوجه شدم دوباره برای خودم آواز میخوانم، و معمولا روزهایی که راضی باشم این رباعی مولوی را که فکر کنم در یکی از کارهای ناظری، آلبوم یادگار دوست احتمالا، از همان دوران نوجوانی شنیده ام را در نمیدانم کدام دستگاه آوازی، غلط غلوط برای خودم میخوانم:
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بیتو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
کارهایم تمام شده و باران مهر تهران نیز هم و شبانه زود هنگام پاییزه اما آغازیده است.
سوار چنبر میشوم و پس از باران تهران، به سمت خانه میرکابم. نمیدانم چرا مردم، پس از باران تهران را در ماشین هایشان در ترافیک میگذرانند. لذت دارد کنار جوی پر آب ولیعصر، درختان باران خورده و مست و هوای پاک برکابی و هر صد متر لباس کم کنی تا به اندازه لباس تابستانه پوش شوی و دعا کنی به مقصد دیرتر برسی. از زیر درختان کاج باران خورده عبور کنی و بوی کاج باران خورده همزمان تو و چنبر را مست وملنگ کند. مست بشوی و هر آهنگی که گوش میکنی آن قدر راضیت کند که با خود بگویی این را هم، آری این را هم فردا در کانال قرار بده سهیل و به چند دقیقه پیش خود فکر کنی که با طنز تلخ شاملو قهقهه زدی و بی اندیشی که مردم پیاده رو با دیدن این صحنه برای خودشان، از خنده بلند تو چه داستانی خلق کردند!
پی نوشت:
دوست عزیزی پیشنهاد داده بود سوژه هایی که در ذهنم هنگام رکاب زدن نطفه میبندد را با رکوردی ضبط کنم. من عاشق داستان تکامل و داروینم و نیچه هستم. اگر آن نطفه بن مایه قوی داشته باشد و بتواند خوراک خود را بیابد، همین که خود را به مرز نوشته شدن کلید واژه در در دفترچه ام برساند، کافیست ورنه که چون قاعده تکامل، نیست و فراموش شدنی میشود.
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|