نمیدانمی
دخترک داشت انشایش را برای « او» میخواند که تلفنم زنگ خورد، سایلنت بود و رد تماس دادم، معلمی دیگر از آفتاب کاران بود.
قرار و مدارها را گذاشتیم و ارتباط اولیه شکل گرفت و آن یخ تا حدودی آب شد و از خانه بیرون زدیم. « او» که سالها معلم دروس انسانی بوده گفت، این دختر ««ریاضیش »»ضعیف است و من تسلطی بر آن ندارم. همچین بیخیال گونه گفتم: آن با من، درست میکنم که خودم هم باورم شد. اما واقعا درست کردن این موضوع به این راحتی و بیخیالی که نشان میدادم نبود. روز پرکاری داشتم و خودم را باید به غرب تهران میرسانیدم. حسن دوچرخه آن است که قدرت انعطاف بالایی دارد و میتوان در صورت لزوم آن را جمع و جور کرد و در ماشینی قرار داد. ساعت از نه شب گذشته بود و مشغول جابجایی لوازم التحریر ها بودیم. معلم آفتابکار دوباره تماس گرفت. پاسخ دادم.
یکی از بستگانشان که به «آفتاب کاری» ابراز علاقه کرده را معرفی میکرد. ایشان مهندس هستند و تخصصا گفته بود برای دروس ««ریاضی»» و فیزیک میتوانند کمک رسان باشند!!
از آن جنس آدم هایی نیستم که این جور موارد را تصادفی و اتفاقی میپندارند . و از آن جنس آدم هایی که این جور موارد را کار دست خدا میدانند هم نیستم.
هر دو دسته، گویی برای آن جوابی یافته اند. اولی ندیدن را و دومی چیزی بیش از ماجرا دیدن را.
از جنس سوم شاید باشم که با نگاه سراسر حیرت به این فضا مینگرد و راز آلودگی این تصادف را حیرتمندانه مینگرد و در نمیدانمی ، در بی جوابی، در پرتاب بودگی ای آن غرق میشود.
با چنبر در سحرگاه سرد تهران میرکابم. مسیر سراشیبی است و سرعت گرفته ام. یک جوجو در چشمم فرو میرود . در این جور موارد به چشمانم دست نمیزنم تا این جوجو به عمق چشمم نرود. خود چشم، کار بلد است. اشک میریزم و اشک میریزم. افاقه نمیکند. با انگشت دست تلاش میکنم. نتیجه نمیدهد. آینه طوری در این شهر پر از ساختمان و آینه ای پیدا میکنم. روبروی آینه می ایستم و چشم سرخ و اشک الودم را مینگرم. تنهاخودم هستم و باز خودم. آینه دو کس نشان میدهد، اما آن دو یکی هستیم، یک تنها. باز هم نمیتوانم. مجبور میشوم از کسی دیگر کمک بخواهم، با یک حرکت انگشت، جوجو را از چشمم در میآورد. و اشک ادامه آلودگی ها را خانه چشم بیرون میریزد. جوجو با همه خُردیش چیز بزرگی را در چشمانم فرو کرد؛
«حجم عظیم تنهایی ام را»
کاری که آینه نکرد و جوجو کرد.
در دلم میگویم:
دستانش آلوده نبوده باشد!!
@parrchenan