جنس مددکاری و نوع کار اداری آن با دیگر سازمان ها فرق داره که روزی بهنگام توصیف خواهم کرد.
منتظر جابجایی از این قسمت اداره به قسمت دیگر سازمان هستم و چون تاریخ مشخصی قید نشده، فعلا کارهای خود را انجام میدهم، همکارانم، با امکان رفتن و یا نرفتن، سر به سرم میگذارند و سر به سرشان میگذارم.
همکارم میپرسد: وقتی رفتی دلت برای ما تنگ نمیشه؟
پاسخ میدهم روزهای اول احتمالأ.

در این گذر زندگی دو اتفاق برایم رخ داده است. اولی آنکه اهل سفر هستم و در سفر متوجه میشوی قرار نیست به هیچ چیز دلبسته باشی، عادت کنی، به اتاقت، لباست، میز ات و...
و دومین اتفاق مرگ بابا بود. محکم ترین و پر صداترین کَشیده زندگیم را خوردم و هنوز صدایش در گوش جانم پیچیده است. از آن روز دیگر مفهوم دلبسته شدن و وابسته شدن و حتی دلتنگ شدن معانیش، دگر شد. ما در این جهان بی ثابت نمیتوانیم دنبال ثبات باشیم. و متناسب با این بی‌ثباتی باید چیدمان زندگی را انجام دهیم. دقیقا چون اجداد عشایریمان در هزاران سال قبل که زندگی بی ثبات را با نوع زندگی و کوچ خود، باز تعریف کرده بودند.
نمیدانم کجای داستان زندگی ایرانی به اینجا رسید که رفتن ها،مردن ها،رنج ها، بیماری ها، تغییر و تغییر را نادیده گرفت، آن پُشت _ مُشت های ذهنش، زندگیش، قایمش کرد، مخفی اش میکند و دائم برای خود فرضی از اوتپیا و بهشت خیالیش را به تصویر میکشد.
حال آنکه گذشتگان مان این نبودند و نگفتند:

از این رباط* دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست
مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست


مادر بزرگ کهنسالم در بستر بیماری افتادست و فرزندانش تر و خشکش میکنند. زمانی که آجانم ( پدربزرگم) اینگونه شد، تیم فرزندانش، کامل تر، سالم تر و جوان تر بودند. این روزها، بزرگترین عمویم، خود مسن شده و کمتر میتواند در بازی باشد و بابای من هم که دیگر نیست و در نتیجه زحمت آن دیگران بیشتر. وقتی که این فضا را می‌بینم، به زندگی، گونه ای دیگر مینگرم و چون مرگ و رنج و عدم ثبات را پی بردی، زندگی را شاید زندگی کنی.
پی نوشت:
رباط: کاروان سرا
پیشنهاد میکنم کل غزل حافظ را بخوانید و در این سه بیت بیشتر مداقه کنید.

در ادامه نوشته آشنایم « ابو» را که سالها در آلمان زندگی کرده را می آورم:

امشب نگاهم، پس از ۱۶ سال، بر دو پنجره روشن خانه روبرویی میخ شد. این خانه با چهار اشکوبش، دیواری میان من و مزارع کشیده است. در آن آپارتمان برای اولین بار چراغ آشپزخانه و اتاق [هر دو] روشن بود. . . . انتظار پنهانم سر آمد؟ . . زن را شش سالی بود کنار و یا میان پنجره ندیده بودم. و پس از ندیدنش، پیرمرد را فقط چند بار در آشپزخانه [چراغ] روشن، از پشت پرده توری[دیده بودم]. همیشه تنها یک لامپ این آپارتمان روشن بود. مرگ پیرزن نیز تغییری در این سنت صرفه جویانه زندگی آلمانی، نداده بود. امشب دو اطاق، نورشان را می پراکندند. با دوربین دو پنجره را [نگاه] کردم. گویا با چشم دوربین، انتظار پنهان یا شایدم نوبت خود را مینگرم، چند کارگر وسایل خانه را بیرون می بردند. یاد شاملو ی آشنا در سرزمین غربت: و ما دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را . . .

@parrchenan