مادرانه
ذهن خیال پرداز من که حتی برای میله های وسط خیابان ولیعصر نیز داستان میپردازد، این سفر را بسیار مادرانه می بیند. گویی مادرانه هایی دل نگران فرزندانش هست و عزم سوی فرزند کرده و آغوش باز نموده است تا او را در بر گیرد. ای کاش توانایی آن را داشتم خیالاتم را نشانتان دهم.
به قول آلبوم ابراهیم چاووشی:
مادر مداد قرمز من کو؟
و مادرانه این سرزمین که دل نگران فرزند سرزمین هستند و تنها راه برون رفت از ادبار و فقر و بدبختی را در آموزش و پرورش و صد البته « محبت» میبینند خواهند رفت تا محبت و محبت و محبت شأن را بر این فرزند، اغوش کشند.
دلم نبود این را ننویسم، زمانی که فرزندان بزرگتر عزم رفتن کرده و مهاجرت میکنند و کردند، مادرانه هایی عزم رفتن و رفتن به کنار فرزند میکنند و این آیا با شکوه نیست؟ این آیا همان است؟ فرزندانی هزاران کیلومتر آن ور تر رفتند و مادرانه هایی هزار کیلومتر این ور تر.
باشکوه نیست. یک عده دور هم جمع شدند تا این مادرانه ی دلنگران فرزند، دست خالی نرود که آموزش و کتاب را همراه داشته باشند. بینهایت این جمع و این آش انتهایی دیروز برایم باشکوه است.
شاید این با شکوهی را شمس به بهترین شکل گفته باشد:
چون به سوی کعبه نماز میباید کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از میان حلقه بگیری، نه سجود هر یکی « سوی همدگر »باشد؟ «دل خود» را سجود کردهاند.
یعنی زیباتر از این مفهوم «خدا _ انسان» را میشد گفت؟ از بعدی، مفهومی صد در صد اومانیستی و از بعدی دیگر خدا به مثابه وحودت وجود.
باری
و اینک کعبه، دل نگران ی مادرانه، از فرزند سرزمین است.
###
من خواهر ندارم و شاید به همین دلیل به بانو همکاران و بانوآشنایانم نگاه آن خواهر نداشته را دارم و همیشه دارم. خواهرکم، در غم فقدان دوستش به سوگ نشسته، از شما خوانندگانم تقاضا دارم به قول شمس دلهایمان را بر دل او فوکوس کنیم و بخواهیم دل اش قرار گیرد.
مشتاق خواندن گزارشات و نوشته ها و اتفاقات سفر مادرانه ها به سیستان و بلوچستان هستم.
در پایان لینک و اطلاعیه گروه را اینجا باز نشر میکنم که از بیست روز دیگر در اینجا خواهند نوشت، مادرانه هایشان را.
در کتابخانه دوست.
@parrchenan