رها مانده
ناگهانی خنده ام گرفت. خنده ای چون رعد و برق یک ابر کوچک در روزی بهاری که هواشناسی، تماما آفتابی پیشبینی کرده است.
وکیل هم لبخندی زد و آن فضای جدی که ایجاد شده بود بهم خورد. با مامور به توافق رسید که متناسب با روند پرونده اقدام کند.
باز چرایی جدیدی در ذهنم در حال تولد بود:
چرا آن گونه این رفتار مرا به خنده واداشت؟ چه چیز خنده داری دیدم؟
فضای مامور کلانتری، تمسخر آمیز نبود، در حد یک شوخی و وکیل هم چهره اش نشان میداد آن را شوخی و نه تمسخر، پذیرفته است. اما با همه این گمانه زنی ام، رفتار مامور آیا اخلاقی بود و پا به حریم خصوصی وکیل نگذاشته بود؟ آیا شوخی و شوخی کردن که بعضی از حکما آن را یک ویژگی انسان فرزانه میدانند، به این رفتار هم تسری پیدا میکرد؟
###
پیاده در حال عبور از پیاده رو هستم، گربه ای را دم در پارکینگی میبینم، چشمانش را نیمه بسته دارد و به من بی توجه است. این بی توجهی به انسانی، نظرم را جلب میکند. دقیق تر که میشوم میبینم بین لنگه درهای پارکینگ گیر کرده است. درب پارکینگ، ریموتی است و گربه هنگام بسته شدن درب، دیر جنبیده و بین دو لنگه، گیر کرده بود.
اول خواستم کمک کنم، با خودم فکر کردم اگر کسی مرا در حال ور رفتن با درب پارکینگی ببیند، آیا این اندیشه که من دزد هستم ،در او ایجاد نخواهد شد؟
اصلا اخلاقی است که من با درب خانه دیگری که مالک آن دیگری است و ممکن است به آن آسیب بزنم در صبح زود، کلنجار بروم؟
با خودم گفتم تا دقایقی دیگر فردی از ساکنان ساختمان برای رفتن، اقدام میکند و گربه نجات پیدا میکند.
چند قدم جلو رفتم، خودم را جای گربه و دردی که در حال تحمل بود گذاشتم، گویی با چشمان نیمه بسته اش با من حرف زده بود. برگشتم، با این که غرق در سوالاتی که مطرح کردم بودم، به درب فشار آوردم، گربه هم تلاش کرد و در نهایت خود را رهانید.
او خود را رهانید و من را در سوالاتم رها کرد.
@parrchenan