دلقک و شریفان
برای اجرای حکمی مامور هنگام ظهر اداره آمد و مادر معتاد اما بسیار مشتاق کودکانش را از آنها جدا کرد، صحنه مزخرف لعنتی ایست که گاهی به شیفتمان میخورد، همکاری که مادر است و مسیول، نتوانست و بعد از رفتن مادر اشکان شد. بچه ها گریان بودند. عصر قرار بود تیم ما آنها را تحویل مرکز مربوطه بدهد.
وجودم میگفت: سهیل چشم گریان را به لب خندان
باید تبدیل کنی. باید و تمام. وقتی این باید آمد خودم را به یک «دلقک» تمام عیار تبدیل کردم. آخر سر توانستم با تمسخر قرار دادن سیبیل هایم و این که یکی از دیگری بلند تر هست آن بزرگه را هم بخندانم و همراه اش کنم. آن کوچکتر هم که از خنده قش کرده بود.
حالا میفهمم آن اولین «دلقکی »که دماغ قرمز برای خنداندن را انتخاب کرده آنقدر قیافه اش موزون و مرتب بوده که مجبور شده از شی خارجی استفاده کند. تا دلی را باز کند، تا لبی را بخنداند. چه پاک مردمی بودن آن « دلقکان»
بعد از اینکه کودکان را تحویل دادیم و آمدیم، با همکارم تلفنی صحبت کردم،
گفتم لباس مرتب، پوست شفاف، تپل و تمیز بودن، ادبشان، برای من ملاکی است از برای حداقل توجه در این خانواده همه معتاد. و با گرفتن آنها مخالفم.
همکار اشکانم هم دو به شک شده بود.
گفت بچه ها میگفتند مامان شب میرود سر کار و صبح باز میگردد. تنفروشی میکند.
با توجه به سر و وضع بچه ها یعنی این مادر قسمتی از پول تن فروشی اش را هزینه بچه ها میکند. و حرف عجیبی زدم:
او« شریف ترین »آدم است که با تن فروشی، بچه هایش را روزی میرساند. سخن بسیار رفت که در حوصله ام نیست اینجا باز افرینی کنم اما زیر باران تا برسم خانه و بر روی چنبر به واژهذ «شریف ترین »فکر میکردم. انصافا این کلمه را از ته دلم گفته بودم و با توجه به محبتی که بین او و دو دخترش که یکی از آنها نوجوان بود دیدم فکر نمیکنم غلوی کرده باشم.
او را «شریف» دیدم . «شریف ترین». شاید اثر کتاب ملت عشق و شخصیت گل کویر باشد. شاید.
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم وبیش زلال آب و آیینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد
چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وان بسان لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش ، کز آن می تراود زهر
گفت و گو از دردناک افسانه ای دارم
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر
نگین تاج خورشیدیم
ورنگون ژرفنای خاک
هرچه این ، آلوده ایم ، آلوده ایم ، ای مرد
آه ، می فهمی چه می گویم ؟
ما به هست آلوده ایم ، آری
همچنان هستان هست و بودگان بوده ایم ، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زروش هلال آسا ، به سر هامان
ز افتخار
مرگ پاکی ، در طریق پوک
در جوار رحمت ناراستین آسمان بغنوده ایم ، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود ، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلوده ایم ، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین ، اگر
بی غم...
اخوان
@parrchenan