انسان بودن
از خودم پرسیدم چرا اکنون آن حال را دارم؟
از یک گفتگو دوستانه با دوستانی در حال بازگشت بودم. گفتن و شنیدن و چای و قهوه بود و دوست. و همین.
تعریفم از انسان این روزها در دو تعریف قدیم و جدید خلاصه میشود، تعریف معروف قدیمی: انسان؛ حیوان ناطق و تعریف جدید، انسان؛ حیوان قصه گو
و وقتی که گفت و گویی با « دوستانی» آغاز میشود و او از قصه هایش میگوید و میشنوم و من از قصه هایم و می شنود به اوج این ادغام تعریف از انسان میرسم و در حد کمالِ تعریفی که از انسان دارم قرار میگیرم. و چون به معنای واقعی در انسان بودن هستم، خوشبختی را لمس میکنم. در این فضا نه نیاز به ماشین شاسی بلند هست، نه تجمل و نه عناوین و نه حتی دوچرخه و رکابیدن و نه حتی داشتن چیزی.
تو و دوست و گفتن و شنیدن و چای.
در همین احوال بودم که شخصی جلویم را گرفت و پرسید آقا آتیش داری؟ آمدم بگویم نه که یادم آمد در کیفم همیشه فندکی هست. به او فندک را دادم و توضیح دادم که سیگاری نیستم اما آتیش دارم.
یک جمله معترضه گفت:
آقا شما اژدها.
ابتدای صبح آخرین پاراگراف روز نوشتم، از اژدها شدن ترسیده بودم و انتهای شب کسی مرا اژدها دانست!!
لطفاً مرا نقد ( نقد استدلالی)کنید و اجازه ندهید هیچ گاه به اژدها تبدیل شوم. اگر حرفی، سخنی، اندرزی بود، بیان کنید اگر خود را دوست من یا خواننده پرچنان میدانید.
با دو فنجان قهوه
کمی سکوت
و او، کہ پایان هر قطعہ
دستش را زیر چانہ بزند و بگوید:
باز هم بخوان…
** پی نوشت:
برای داشتن قصه باید خواند، سفر کرد ، مشاهده کرد ، شنید، خیال پردازی کرد ورنه قصه گوی خوبی نخواهی بود وگرنه دوست خوبی نخواهی شد وگرنه در تعریف از انسان ( حیوان قصه گو) نخواهی گنجید.
@parrchenan