پس از مدتها پشت رُل نشسته ام و در خیابان خیس از باران در ترافیکِ یواشی، میرانم. برای اولین بار آلبوم ابراهیمِ محسن چاوشی را با صدای بلند از باند ماشین گوش میدهم و در فضای شعر و موسیقی آن غرق میشوم. از کنار یک آشغال جمع کن که کیسه زباله بزرگ سیاه رنگ را برای خیس نشدن، تنش کرده رد میشوم. حس خاصی به او پیدا نمیکنم. نگاهم، منِ سوارِ گرمِ خشک است بر تو خیس. اما در دوچرخه نگاهم هیچگاه این نبوده و نیست. بسیار انسانی تر و نگاهی برابر، چرا که او خیس است و من رکابنده هم خیس. او هم در سرماست و من هم، او بار بر دوش دارد و من هم بار وزن دوچرخه دارم.
محسن میخواند:
از آسمان بودن بسیار غمگینم...
قطره های خیس باران بر روی شیشه ماشین نشسته است و نورهای قرمز چراغ خطر ماشین ها را، محو و پراکنده بر چشمم نشان می‌دهد. یاد بودن در گشت سیار افتاده ام. در بازگشت از بازدید از منزل در شبهای بارانی و پر ترافیک تهران‌.
له و خسته و ول، در وسط ماشین، کنار دست راننده افتاده ام و چشمانم را گاهی می‌بندم تا حجم نور قرمز ماشینها، حساسم نکند.
بازدید از منزل برای من حکم بازی شطرنج در سطح مسابقات مهم را داشت، انقدر به جوانب و محیط و داستان افراد و زبان بدن ها و طریقه چیدمان و غیره دقیق میشدم و فکر میکردم و فسفر می سوزاندم که مثل پس از پایان بازی شطرنج یک خستگی عمومی همه وجودم را می‌گرفت و تازه در آن حال مثل ژله واررفته در ماشین گشت ولو میشدم و در ترافیک و باران راه خود سمت اداره می‌گرفتیم.
یکبار با سرباز دژبانی که فضولانه در فضای بازید اورژانسی ما ایستاده بود، پس از عدم توجه به سخنم که محل را ترک کند، درگیری زبانی پیدا کردم،
همکارم دلیل اینکه اصرار داشتم سرباز وظیفه آن محل را ترک کند پرسید. پاسخ دادم که این دختر که چند بار فرار کرده و در خانواده نابسامان هم هست و هر روز از جلو دژبانی هم رد میشود، آمارش دست این سرباز می افتد و داستانی دگر آغاز می‌شود.
همکارم دلیلم را برای این سماجتم برای نبود سرباز، پذیرفت.
به نزدیک های مقصد رسیده ام و شیشه باران خورده ماشین را برای آخرین بار برف پاکن میزنم و با همه خاطراتم به بایگانی ناخوداگاهم منتقل میکنم.

@parrchenan