صحبت از گل
محل کار جدیدم به خانه و مغازه نزدیک است و این یعنی اگر جلسه ای باشد تا بیست دقیقه بعد آنجا خواهم بود. برای اول بار است که در زندگی این تجربه را دارم که محل کار و زندگی آدم نزدیک هم باشد و چون تا به حال این نبوده، چنین تجربه ای نداشته ام. یک حس سبکی است و این خیلی خوب است.
بخصوص که نزدیک پارک ملت هم شدم. پارکی سبز، و دیدنی. اکنون صبح ها ورزش کرده یا میدوم، و من سالها قبل از اینکه رکابنده باشم، دونده بودم، با پدر به امجدیه میرفتیم و دور استادیوم میدویدیم، بعد از آن صبح ها پس از خواندن نماز صبحش در مسجد، به پارک ستارخان میرفتیم و چند سالی هم عصرگاهان و غروب دور پارک پردیسان را میدویدیم، مدتی هم در ورزشگاه طرشت همزمان با تمرین تیر اندازی تیم تیر و کمان دور زمین چمن آنجا میدودیم.
مجموعه، _نزدیکی محل کار به خانه، رکابیدن و دوچرخه، دو و ورزش صبحگاهی باعث شده است که سبک زندگی کاملا مخصوص به خودی داشته باشم و از بیشتر آنچه با مهاجرت به سرزمینی دیگر قرار میشد بیابم در همین جا بهره ببرم.
###
یکی از چیزهایی که دوست دارم گل است و من گل فروش های مخصوص خود را میتراشم. معمولا دوست دارم گلفروشم اگر مرا دید، بخاطر آورد مشتری دائمی اش هستم و بشناسدم. چند صباحی گل فروشم، حاج عمو، پیرمردی با لهجه اصفهانی بود که سر خیابان دربند بساط میکند. از شیفت شبانه روزی که صبح بیرون میزدم، اولین مشتری اش من میشدم که صبح اول وقت با دوچرخه به او میرسیدم. تخفیف میداد و میگفت دستم برکت دارد، اما از اون اصفهانی زرنگ هاست که بلد است چگونه مشتری اش را شاد و راضی راهی کند. مرا آقا گل نرگسی شناخته بود. کارم تغییر کرد و رفتم گشت اورژانس ۱۲۳ و مدتی، شب آخر وقت به گل فروشی که جلوی در مترو تجریش بساط میکند میرسیدم، آخرین مشتری اش حساب میشدم و با توجه به احوالاتش دقایقی از سیاست باهام حرف میزد و من هم شنونده اش میشدم. هر دو متولد ۶۲ بودیم و او راهی شیمیایی برای رفتن به خیال برگزیده بود و من هم انتخابم دوچرخه بود، هر دو دنبال هورمون های شادی آور بدن بودیم. وگلهای خوبی بهم میداد. این روزها که محل کارم تغییر کرده است و از خیابان ولیعصر میرکابم، گل فروشم، بساطی بالای میدان ونک است. او هم مرا دوچرخه ای۱۲۳ میشناسد. شناسنامه ام برای آشنایی، چنبر است.
و یک آرزو یا رویا ماند، یا شاید ترسیدم آن را محقق کنم، این که با چنبر( دوچرخه ام) گل فروشی کنم. محل کار قبلی ام نزدیک بازار گل بود و میشد این فکر را در سرم بپرورانم و از فکرش حتی لذت ببرم. اما با تغییر محل کارم و دور شدن از بازار گل، عملا این فکر و فریاد در دلم ماسید:
برکابم و فریاد زنم: گل فروشم گل فروووووش.
« منِ» پر و بال گرفته ام رخصت این فریاد را ازم گرفت.
بخصوص که نزدیک پارک ملت هم شدم. پارکی سبز، و دیدنی. اکنون صبح ها ورزش کرده یا میدوم، و من سالها قبل از اینکه رکابنده باشم، دونده بودم، با پدر به امجدیه میرفتیم و دور استادیوم میدویدیم، بعد از آن صبح ها پس از خواندن نماز صبحش در مسجد، به پارک ستارخان میرفتیم و چند سالی هم عصرگاهان و غروب دور پارک پردیسان را میدویدیم، مدتی هم در ورزشگاه طرشت همزمان با تمرین تیر اندازی تیم تیر و کمان دور زمین چمن آنجا میدودیم.
مجموعه، _نزدیکی محل کار به خانه، رکابیدن و دوچرخه، دو و ورزش صبحگاهی باعث شده است که سبک زندگی کاملا مخصوص به خودی داشته باشم و از بیشتر آنچه با مهاجرت به سرزمینی دیگر قرار میشد بیابم در همین جا بهره ببرم.
###
یکی از چیزهایی که دوست دارم گل است و من گل فروش های مخصوص خود را میتراشم. معمولا دوست دارم گلفروشم اگر مرا دید، بخاطر آورد مشتری دائمی اش هستم و بشناسدم. چند صباحی گل فروشم، حاج عمو، پیرمردی با لهجه اصفهانی بود که سر خیابان دربند بساط میکند. از شیفت شبانه روزی که صبح بیرون میزدم، اولین مشتری اش من میشدم که صبح اول وقت با دوچرخه به او میرسیدم. تخفیف میداد و میگفت دستم برکت دارد، اما از اون اصفهانی زرنگ هاست که بلد است چگونه مشتری اش را شاد و راضی راهی کند. مرا آقا گل نرگسی شناخته بود. کارم تغییر کرد و رفتم گشت اورژانس ۱۲۳ و مدتی، شب آخر وقت به گل فروشی که جلوی در مترو تجریش بساط میکند میرسیدم، آخرین مشتری اش حساب میشدم و با توجه به احوالاتش دقایقی از سیاست باهام حرف میزد و من هم شنونده اش میشدم. هر دو متولد ۶۲ بودیم و او راهی شیمیایی برای رفتن به خیال برگزیده بود و من هم انتخابم دوچرخه بود، هر دو دنبال هورمون های شادی آور بدن بودیم. وگلهای خوبی بهم میداد. این روزها که محل کارم تغییر کرده است و از خیابان ولیعصر میرکابم، گل فروشم، بساطی بالای میدان ونک است. او هم مرا دوچرخه ای۱۲۳ میشناسد. شناسنامه ام برای آشنایی، چنبر است.
و یک آرزو یا رویا ماند، یا شاید ترسیدم آن را محقق کنم، این که با چنبر( دوچرخه ام) گل فروشی کنم. محل کار قبلی ام نزدیک بازار گل بود و میشد این فکر را در سرم بپرورانم و از فکرش حتی لذت ببرم. اما با تغییر محل کارم و دور شدن از بازار گل، عملا این فکر و فریاد در دلم ماسید:
برکابم و فریاد زنم: گل فروشم گل فروووووش.
« منِ» پر و بال گرفته ام رخصت این فریاد را ازم گرفت.
@parrchenan
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|