با روانشناس یکی از مراکز گفتگو میکنم، بیان میکند دو تا از مددجویانش که بیست سال بیشتر نداشته اند خودکشی کرده اند. دل و دماغ کار کردن به صورت فعلی را نداشت. گویی سنگینی فضایی که در آن کار میکند را تازه لمس کرده باشد. یاد رمان پس از تو می افتم، گره خوردگی با فرد متوفی همچون بمبی عمل میکند و دیگرانِ هنوز مانده در ساحل زندگی را دچار تلاطم میکند. گویی دریای مرگ با یک موج، زنده ای را در ربوده باشد و یکی از امواج بلندش را هم نیز برای تو ارسال کرده است و کف پایت به موج گرفته و تر شده باشد. موج عقب نشینی میکند و تو می مانی و حیرت از مرگِ آنی که اکنون فهمیده ای قسمتی از وجودت با او گره خوردگی پیدا کرده بود. نگاه حیرت به دریای اینک آرام دوخته ای
و به شن های چسبیده به کف پایت، گیر کرده لای انگشتانت، که خاطره ها هستند نیز نگاه میکنی. اگر قدم از قدم برداری، شن های بیشتری به پاهایت میچسبد و خاطره های زیاد تری را به یاد می‌آوری و حمل خواهی کرد. پس مبهوت به دریای مرگ خواهی نگریست، تا تری پاهایت خشک شود تا خاطره ها همچون شن ها از پایت جدا شوند.
یک هفته بعد تر حتی در خانه هستی و میبینی هنوز چند تا شن لای انگشتان پایت جا خوش کرده اند. همانند همان خاطره های سمج.
مددکار یا روان شناس یا مشاور بودن در بعضی مراکز خاص، سخت ترین است، اگر بخواهی اثر گذار باشی، پس ناچار به گره خوردگی هستی حتی اگر ندانی.
###
اوایل بامداد بود که تلفن زنگ خورد. زنی افغان بود. با همسر دوم که از اقوامش بود ازدواج کرده و همسر اولِ معتاد را طلاق گرفته بود. پاسپورت دار بود و از نوع حرف زدنش میشد فهمید در خانواده متوسطی رشد کرده است. یاد فیروزه رمان افغانی کشی افتاده بودم. عجب رمانی بود. یک گره با جانم زد این رمان.
گفت همسرش خیلی آرام است اما گاهی دیوانه میشود و اکنون با سر به سرش کوبیده است و پیشانی اش شکاف عمیقی برداشته است و اینک رفته داروخانه تا بتادین بگیرد.
نشانه خلق مرزی داشت و در شرایط خطرناکی بود. پسشنهاد تماس با ۱۱۰ را دادم و اینکه به خانه اقوامش برود یا من خانه امن معرفی کنم.
با توجه به فرهنگشان رفتن به خانه اقوام و طلاق اولیش، سر افکندگی بدی برایش رغم می خورد و احتمال آنکه خانواده اش به حساب این شوهرش برسند را هم میداد.
گفت ، چند بار که گفته ام تو را ترک میکنم، شوهرش تهدید کرده خودکشی میکند.
صحبت راندم و راندم تا آخر پرسیدم اصلا خودکشی کند، شما که این‌گونه از او آسیب دیده ای!

دوستش دارم!!!
و گفت آمد و تلفن قطع شد.
با خودم بلند بلند فکر میکردم چرا چرا چرا؟

و انتهای شب جواب چرایم را در مجموعه شعر منجنیق‌ حسین صفا یافتم:

با تواَم جیکِ در نیامده ام!
چند وقت است از تو بیدارم؟
صبحِ زودی که دیر آمده ای!
از تو گنجشک ها طلبکارم

عرشه دریا شد از گرفتاران
لنگر انداختند بسیاران
گفتم ای کشتیانِ غرق شده!
من در اعماق خود گرفتارم.

عشقِ بی وقفه دوستم را کشت
کرگدن های پوستم را کشت
از کجای دلم بیاویزم
«« قاتلی را که دوستش دارم»»...

زندگی با این نوع افراد بدون تحت نظرات پزشک و دارو درمانی، با توجه به احتمال جدی اختلال مرزی کنترل نشده، یکی از خطرناک ترین زندگی هاست.

 

 

*رمان افغانی کشی  نوشته ذولعلی، نویسنده بسیار خوب کرمانی ایست


@parrchenan