گلدن تایم و ...
فیلم گلدن تایم دوازده ایپوزد به نشانه برج های یکسال دارد و از فروردین شروع و به اسفند ختم میشود.
سه عنصر مشترک در آنها وجود دارد. وسیله نقلیه خودروی، عنصر و مفهومی از مرگ و موبایل.
حال با این سه عنصر به مخاطب چه میخواسته بگوید؟
سرگیجیگی انسان عصر جدید. بی معنایی این انسان، که زندگی اش بی معنا شده است،باری به هر جهت شده است،و اینکه لحظه به لحظه هیجانات اش او را به سمت و سویی سوق میدهد. این انسان را با انسانهای گذشته قیاس کنید که معنایی از زندگی و به طبع آن مفهومی از « خوشبختی» را در زنده بودن خود مراد کرده بودند. از انسان سرمایه داری که با افزودن سرمایه خود معنای زندگی مراد میکرد تا کمونیسم که با فدا کردن زندگی خود برای خلق، احساس رضایت میکرد تا آن فرد دینی و مذهبی معتقد که حسینیه و مسجد و کلیسا می ساخت.
اما انسان امروز و عصر جدید به دلیل تهی شدن از معنا، گویی خوشبختی خود را گم کرده است. مضنون اصلی این گم بودگی و گمراهی کیست؟ آن چه که در جیب همه پیدا میشود. گوشی به معنای نماینده تکنولوژی دهکده جهانی.
انسان امروز چو از معنا تهی شده است، مرزی و خطی پیرامون رفتار خود ندارد. نمیداند کدام رفتار اخلاقی و کدام غیر اخلاقی ایست. کدام به نفع اوست و کدام به زیانش. باری به هر جهت بودن را ایپزود اردوی دانشجویی نشان داد و دقیقا من یک خاطره اینگونه با چنین دانشجویانی را داشته ام. سرگیجه گی و تغییر نقش را مادر و کودک و داستان مرد قواد نشان از بی تصیمی بر استارت زدن یا نزذن و امر اخلاقی بود و بقیه داستانها همه نشانه های از این مفهوم را داشت.
درست است که انگشت اتهام را کارگران به سمت گوشی موبایل به عنوان نماینده پست مدرنیسم و دهکده جهانی گرفته است، اما در داستان اسفند دفاع تمام قدی از او میکند. در تنها داستانی که جنایت با احتمال به یقین اتفاق افتاد، داستان اسفند است که اتفاقا این نماینده( گوشی) در آن مطلقا حضوری ندارد.
گویی نویسنده اینگونه بیان میکند که درست است که پست مدرنیته با نماینده خود ( گوشی و تبلت و شبکه های اطلاعاتی ،دیتایی) معنای زندگی را از او گرفته اما جانش را نه. و همین که این نماینده یا « او» نباشد، امر مرگ و کشتنِ دیگری راحت تر اتفاق می افتد. چون چشمی و گوشی نیست. چون امکان زایش راز وجود دارد.
گویی شبکه دادها، انسانها را شفاف و مجبور به بی رازی کرده است و به همین دلیل، قتل و کشتن امری سخت تر شده است. گویی شبکه ها همان خداست، که نمیشود در محضر او معصیت کرد. اگر معنای معصیت را کلان به معنای قتل مکن بدانیم.
فیلم را دیده و از آن نئشه بودیم و با امیر به خیابان گردی شب زمستانی تهران رو آوردیم و رسیدیم به پارک شهر.
انبوه خاطرات گشت ۱۲۳ بر من هجوم آورد. بچه ها را برای پزشکی قانونی به خیابان بهشت می آوردیم و حد فاصل چاپ نتیجه و اعلام آن که یک تا دو ساعت زمان میبرد، بچه ها را میاوردم پارک و با وسایل بازی کودک مجهز پارک، بازی میکردند.
همین که همکارم تماس میگرفت که جواب را تحویل گرفته است بستنی ای میگرفتم و خوش خرم میرفتیم سوار ون میشدیم. انصافا یک بهشت یکی دوساعته رغم میزدم. آنی و لحظهای بین آن همه درد، نفسی شاید، درنگی. همین. سر یکیشون که فکر کنم سه چهار ساله بود سرش رو گول مالیدم که سوار این کاسه ها شو، اینقدر خوبببه! همین که سوار شد، شروع به چرخش کرد و هرچه تلاش بیشتر میکرد برای خارج شدن، بیشتر میچرخید، آخرش گفت تو را خدا مرا از این نجات ده و من در حالیکه از خنده ریسه میرفتم، بغلش کردم. چه بچه هایی که در این بهشت یکی دوساعته درخواست شأن این میشد که بیاییم بچه تو بشویم!!
سه عنصر مشترک در آنها وجود دارد. وسیله نقلیه خودروی، عنصر و مفهومی از مرگ و موبایل.
حال با این سه عنصر به مخاطب چه میخواسته بگوید؟
سرگیجیگی انسان عصر جدید. بی معنایی این انسان، که زندگی اش بی معنا شده است،باری به هر جهت شده است،و اینکه لحظه به لحظه هیجانات اش او را به سمت و سویی سوق میدهد. این انسان را با انسانهای گذشته قیاس کنید که معنایی از زندگی و به طبع آن مفهومی از « خوشبختی» را در زنده بودن خود مراد کرده بودند. از انسان سرمایه داری که با افزودن سرمایه خود معنای زندگی مراد میکرد تا کمونیسم که با فدا کردن زندگی خود برای خلق، احساس رضایت میکرد تا آن فرد دینی و مذهبی معتقد که حسینیه و مسجد و کلیسا می ساخت.
اما انسان امروز و عصر جدید به دلیل تهی شدن از معنا، گویی خوشبختی خود را گم کرده است. مضنون اصلی این گم بودگی و گمراهی کیست؟ آن چه که در جیب همه پیدا میشود. گوشی به معنای نماینده تکنولوژی دهکده جهانی.
انسان امروز چو از معنا تهی شده است، مرزی و خطی پیرامون رفتار خود ندارد. نمیداند کدام رفتار اخلاقی و کدام غیر اخلاقی ایست. کدام به نفع اوست و کدام به زیانش. باری به هر جهت بودن را ایپزود اردوی دانشجویی نشان داد و دقیقا من یک خاطره اینگونه با چنین دانشجویانی را داشته ام. سرگیجه گی و تغییر نقش را مادر و کودک و داستان مرد قواد نشان از بی تصیمی بر استارت زدن یا نزذن و امر اخلاقی بود و بقیه داستانها همه نشانه های از این مفهوم را داشت.
درست است که انگشت اتهام را کارگران به سمت گوشی موبایل به عنوان نماینده پست مدرنیسم و دهکده جهانی گرفته است، اما در داستان اسفند دفاع تمام قدی از او میکند. در تنها داستانی که جنایت با احتمال به یقین اتفاق افتاد، داستان اسفند است که اتفاقا این نماینده( گوشی) در آن مطلقا حضوری ندارد.
گویی نویسنده اینگونه بیان میکند که درست است که پست مدرنیته با نماینده خود ( گوشی و تبلت و شبکه های اطلاعاتی ،دیتایی) معنای زندگی را از او گرفته اما جانش را نه. و همین که این نماینده یا « او» نباشد، امر مرگ و کشتنِ دیگری راحت تر اتفاق می افتد. چون چشمی و گوشی نیست. چون امکان زایش راز وجود دارد.
گویی شبکه دادها، انسانها را شفاف و مجبور به بی رازی کرده است و به همین دلیل، قتل و کشتن امری سخت تر شده است. گویی شبکه ها همان خداست، که نمیشود در محضر او معصیت کرد. اگر معنای معصیت را کلان به معنای قتل مکن بدانیم.
فیلم را دیده و از آن نئشه بودیم و با امیر به خیابان گردی شب زمستانی تهران رو آوردیم و رسیدیم به پارک شهر.
انبوه خاطرات گشت ۱۲۳ بر من هجوم آورد. بچه ها را برای پزشکی قانونی به خیابان بهشت می آوردیم و حد فاصل چاپ نتیجه و اعلام آن که یک تا دو ساعت زمان میبرد، بچه ها را میاوردم پارک و با وسایل بازی کودک مجهز پارک، بازی میکردند.
همین که همکارم تماس میگرفت که جواب را تحویل گرفته است بستنی ای میگرفتم و خوش خرم میرفتیم سوار ون میشدیم. انصافا یک بهشت یکی دوساعته رغم میزدم. آنی و لحظهای بین آن همه درد، نفسی شاید، درنگی. همین. سر یکیشون که فکر کنم سه چهار ساله بود سرش رو گول مالیدم که سوار این کاسه ها شو، اینقدر خوبببه! همین که سوار شد، شروع به چرخش کرد و هرچه تلاش بیشتر میکرد برای خارج شدن، بیشتر میچرخید، آخرش گفت تو را خدا مرا از این نجات ده و من در حالیکه از خنده ریسه میرفتم، بغلش کردم. چه بچه هایی که در این بهشت یکی دوساعته درخواست شأن این میشد که بیاییم بچه تو بشویم!!
حالا این بچه ها کجایند؟
آیا از آن همه درد، فراغ یافته اند؟
چه آینده ای انتظار شان را میکشد؟
با گذشته خود چه خواهند کرد؟
@parrchenan
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|