شاید
دو نوع برخورد با ریس و کارکنان جز و کل صدا و سیمای کیش و عدم برخوردای این چنین با مسیولین دانشگاه آزاد
نمود و مثال دیگری برای تبین این دو نوع مدیریت باشد.
مدیریت جهادی وقتی ببیند فیلم چهار ثانیه ای، که با توجه به ساعت پخش و جمعیت آن جزیره، احتمالا چند صد نفر بیشتر ندیده اند اما چون با ایده و سازه و ساختار مدیریت جهادی زاویه پیدا کرده، شروع به قلع و قمع عوامل مقصر میکند
و البته که با مسیولینی که جان ده نفر دانشجو _ مشتری که پول خدماتی که باید به آنها میشده را گرفته اند، با مماشات رفتار میکند.
از این نوع داستانهای غمبار همه دنیا کم و بیش به نحوی وجود داشته و خواهد داشت. اما مدیریت نوع اول و اومانیستی با مسیولین اشتباهات همچون همین نوع رفتار با ریس و کارکنان صدا و سیمای کیش میکنند.

@parrchenan

این روزها شصت تا هفتاد درصد وقتم را پشت تلفن ۱۲۳، گفتگو پیرامون کودکان کار و تکدی گر سر چهار راه ها می‌گذرد. اینکه آدم ها با نیت های گوناکون، از دلسوزی و ترحم تا خشم و مجازات، تماس می‌گیرند و خواهان جمع آوری بچه ها میشوند و این چون سوال و دغدغه خود من نیز هست، با آنها وارد گفتگو میشوم. معمولا هفت دقیقه اول را فحش میخورم یا سکوت میکنم، سه چهار دقیقه مشکلات این امر را بیان میکنم و در آخر که او هم، اکنون سر در گم شده یک راهکار دم دستی میدهم:
زنگ بزنید ۱۱۸ تلفن روابط عمومی شهردار و فرمانداران و مدیران ارشد سازمان های مربوطه را بگیر و به آنها این موضوع را انعکاس ده.
همین که از این راهکار دلش قرص میشود میگویم:
اما خودت را بگذار جای آنها، با توجه به این مشکلات که اینک میدانی، چگونه راهکاری میدهی؟
و با یک سرگیجگی مکالمه پایان میابد.
پیرامون این موضوع بیشتر خواهم نوشت، اما چیزی که باعث شد با این مقدمه این نوشته را شروع کنم، فیلم اتاق تاریک است.
پیشنهاد دیدن این فیلم را به سه گروه می دهم:
۱. زوج هایی که در فکر فرزند آوری هستند و از دیگرانشان میشنوند که: حالا دیگه وقتشه

۲. خانواده هایی که تک فرزند هستند و کودک آنها زیر ده سال می باشد.
این فیلم را دوست داشتم، چرا که کارگردان دغدغه مند موضوع کودک است و برای آن فسفر سوزانده.
كودک دیروز را با نشان دادن دختر پیانیست و پسرک ول در بیابان ها، کودک امروز را با نشان دادن امیر تبلت بدست و افسرده که دیگران این افسردگی را ادب تعریف میکنند و کودک فردا را با نشان دادن دو کودک خردسال فیلم نشان میدهد.
آدم های دور افتاده از اصل خویش، یکی از دیار خود دور افتاده و دیگری سودای دور افتادگی دارد و اینجا، آنجایی زندگی میکند را ترسیم میکند.
با توجه به ده سال کار با کودک در حوزه شغلی ام، این دغدغه کارگردان برایم دوست داشتنی و بسیار قابل احترام بود.
کارگردان دل نگران است. دل نگران کودکانی که قرار است ما تربیت کنیم و المانهای دقیقی برای آن معرفی میکند. مهمترین نشانه ای که معرفی می‌کند، توالت است، که برای این مهمترین لحظه تربیت شما را به یکی از نوشته های گزارش رکاب زنی به یزد ارجاع خواهم داد.
موخره این نوشته را به مقدمه ارتباط میدهم.
مادر نگران روشنفکر داستان چرا نسبت به قادر ، کودک افغانِ سرایدار و لرزش های ناشی از سرمای او، به زخم صورت او بی توجه بود و آن را ندید؟

این سوال سوالی ایست که هر کس می‌تواند از خود بپرسد؟
اگر ما نسبت به کودکان کار، خیابان، زباله گرد، تکدی گر، کودکان محنت کشیده، بی تفاوت باشیم، گویی که کودک خود را ندیده ایم، گویی کودک خود را بی سپر دفاعی کرده ایم.
همه را در مقام متهم خواهیم دید، همسایه، فامیل، نوجوان خانواده، سرایدار، کارگر، همه و همه، دست و نوازش محبت دیگری را دست خصم خواهیم یافت و کودک خود را زشت و زخمی از شکنجه لیف کشیدن خواهیم گذارد. او را زشت تصویر خواهیم کرد، پلشتی خود را در تمیز کردن بیمار گونه کودک خواهیم یافت حال آنکه:
گناهکار، متهم و مجرم اصلی در درون خود خانواده بود. خود پدر و مادری که در این دوران پست مدرن، گیج اند، نه خود را میشناسند و نه جامعه خود را. به درد دیگری بی تفاوت اند و از همه مهمتر میترسند، از جامعه، از کمک کردن به زنی با کودکی. میترسند از سگ خاطرات دوران کودکی. گیجند بین انداختند خود از ارتفاع یا بین ماندن و رفتن، ماندن و رفتن از این سرزمین، یا از این دنیا . بیخواب اند و باز گیج،
چرا؟
مهارت گفتگو را یاد نگرفته اند، یاد نگرفته ایم، خود را سانسور کرده ایم، پیش همسر و خانواده.

این فیلم بخصوص با نشان دادن لرز و زخم صورت کودک سرایدار به مخاطبش حرف مهمی زد:
بخاطر کودک خودت، دل نگران کودک فال فروش، زباله گرد و... باش
بی تفاوتی به این امر، مرگ روان خودت و کودکت است.
مشاهده این فیلم را به گروه سومی هم پیشنهاد میدهم:
آنها که به این بی تفاوتی هنوز نرسیده اند.
@parrchenan