روزی کسی ازم پرسید، اگزیستانسیالیسیم یعنی چه؟
یعنی همین پادکست، یعنی حرفهایی از آن « ته مها» از آن « ته مهای وجودی برخود خودت با « تهنای »خودت»

سوار چنبر شدم و مسیر بیست کیلومتری تا آریا شهر را رکاب زدم، معمولا پادکست ها را روی دوچرخه گوش میدهم. کارم انجام شد و در مسیر آریا شهر به ونک این پادکست را گوش میدادم. حرفهای « ته مهی» ادمهایی که مهاجرت معکوس کرده اند. روی دوچرخه بودم، در واژه و کلمه گم بودم، صدای بعضی شان بغض آلود بود، یعنی اگر یکی از بچه هام با این صدا زنگ میزد بهم و حرف میزد، حرفش را قطع میکردم و می‌گفتم حالت، از حالت بگو.
آفتاب خوبی بهم میخورد و کلمه به کلمه پادکست را می نوشیدم، سفارت پاکستان را رد کرده بودم و نرسیده به موزه فرش در گوشه پارک لاله بودم. پارکی که همیشه برای پدر بزرگم، پارک فرح بود و من در سالهای کودکی از این دو اسمه بودن گیج بودم. این هملن است یا پارک دیگریست! در این حال و موقعیت بودم که یک آن، دماوند، دماوند سفید، دماوند مغرور، جلویم تمام قد ایستاد!!
دقیقا قاعده مثلی اش بر خیابان پهن بود، از این سر خیابان تا آن سرش، به قاعده منطبق. نگاه حیرتم به دماوند و کلماتی که می‌نوشیدم بود که یک آن بغضم ترکید. روی چنبر، بغضم ترکید. دماوند ریشه خاطرات من است. مامان گاهی غر میزنه برو قبرستان سری به خاک بابات بزن، سنگش رو بشور، اما هیچ گاه دلم نبوده و نکرده ام، من خاطرات با پدرم را آنجا شکل ندادم، بر روی همین قله، پدر و پسری، سرعتی و آهسته، سال به سال عکس انداختیم و خاطره ساختیم، خاطراتم و ریشه هایم در این بلندا در این قله دوست داشتنی لعنتی شکل گرفته است و سال به سال وقتی بر روی آن می ایستم، خاطراتم بر من پر رنگ میشوند. ترد و نازک میشوم.
ریشه های من اینجاست، ریشه های من خاطراتی است که هر گاه چیزی خاصی ببینم زنده میشود. هجرت از سرزمین و ریشه هایم!! و رجعتی به ریشه ها، یاد حرف دوستی می افتم که از کانادا بازگشته بود،گفت تغییر کردیم، انگار خود مردم دست بکار شدند و منتظر حکومت نیستند. نشانه اش همین پادکست، که حاکمیت آن را نساخته. نشانه اش همین دماوند که از موزه فرش در دی ماه می شود دید. آلودگی هوا، همچون سالهای ابتدایی سالهای نود نیست‌.
سازنده بودن یعنی همین ماندن. با چرخ رکاب بزنی و بگذاری بهت بخندند اما تنها تو باشی که بر روی دوچرخه دماوند ت را ببینی و تُرد شوی. اشکی از « ته مهای وجودت» بیرون بزندو سُر بخورد بیاد در ریش هایت جا خوش کند.
اَشک سُر خورده و جا خوش کرده بود. دیگر دماوند از منظر چشمم، لای ساختمانها، پنهان شده بود که یاد حمام چند روز پیشم می افتم. دوشم تمام شده بود و با حوله داشتم خشک میکردم. نگاهم به دوش افتاد، یک قطره آب منتظر و دو به شک بود، از سر دوش «بیفتاد» یا «بماند»
لحظاتی این قطره را نگاهش کردم، مردد بود، یاد چند روز پیش خودم و اشک سرمایم افتاده بودم. تهران سرد بود و همین که سرازیر خیابان دربند شدم، باد سرد که بصورتم خورد، اشک سرما را از چشمم خارج کرد. بی محلی کردم بر این اشک. ابتدا گرم بود، از عمق وجودم در آمده بود و مهاجرت اش را از من آغازیده بود، کم کم سرد شد، دمای سی و هفت درجه ای اش را هر لحظه که با باد زمستانه مواجه میشد و می سُرید از دست میداد، گونه ام را که رد کرد، قطره سرد شده بود، سردی که سرمایش تنم را می لرزاند، انگار نه انگار چند ثانیه پیش از چشم خودم!! بیرون تراوید. پاین تر از لپم لای ریش هایم سرعت کم کرده بود و لحظه به لحظه سرد تر و آزار گر میشد، یک قطره کوچکی از چشمانم اکنون آیینه سرما بر خودم شده بود، دیگر درنگ نکردم، با گوشه دستکش پاکش کردم، قطره جذب شد.
هنوز نگاهم به قطره سر دوش بود، منتظر بود و منتظر بودم، می افتاد یا می ماند؟
نفهمیدم کی رسیدیم به تقاط ولیعصر، بهشتی.
گاهی در پادکست بودم و گاهی در خیال.
به علی فکر میکنم، که تعطیلات کریسمس را تهران آمده. خیلی از احوالاتش را با این پادکست بیشتر درک میکنم. هفته پیش گفت بریم کوه، وسط هفته. رفتیم، وسط راه بهش زنگ زدند که برای کاری اداری، حضورش لازم است، نارضا بود برگردد، اما مجابش کردم ، به این شرط که هر طور شده تا شنبه شب کوهی، با هم برویم. به غربی ترین نقطه تهران رفت، من هم که شب قبلش شیفت بودم، آمدم خانه و ظهر خوابیدم. وقتی بیدار شدم، دیدم چهار بار زنگ زده، دل نگران زنگش زدم.
:علی چی شده؟
«کارم زود تمام شد، زنگ میزدم که برگردم، دوباره بزنیم به کوه»
کشوری که مهاجرت کرده، کوه ندارد.
به مغازه میرسم . شب تا خانه پادکستی دیگر گوش میکنم. این نیز در همین حال و هواست. ساعت ده شب به خانه میرسم.
سریال محبوبم، خانه کوچک را به همراه مادرم شروع به تماشا میکنیم. مجری شبکه تماشا، از سریال میگوید، این قسمت طوفانی ایست. طوفان طبیعت و طوفان درون.
تیزر ابتدایی اش آغاز میشود: نام این قسمت:
بازگشت به زادگاه
@parrchenan