شب از سمت درب اورژانس بیمارستان تجریش در حال گذرم، که صدای گریه چند نفر را میشنوم. بر میگردم از پشت نرده ها به ورودی اورژانس نگاه میکنم. انگاری عزیزشان تمام کرده. این لحظه خاص مواجه انسان با آن «ته مهای» خودت بواسطه مرگ دیگری،دقیقا همین لحظه است و شیون و زاریش هم جنسش و نیتش با همه مراسم ها و سر خاک رفتن ها فرق دارد. این مثل یک نفس عمیق بعد از خفگی زیر آب است. مثل صدای ترک برداشتن لیوان سرد پس از مواجه با آب جوش است. مثل لحظه برخورد اولیه لب در هنگامه زمستان، با چای گرم است و بقیه همه گریه زاری های دیگری، سِرمونی و مراسم و پس از حساب و کتاب و ناشی از سود و زیان شخصی و بواسطه خودت است نه خودش.
اما این اولین، بواسطه نه خودت و نه خودش است.
به دلیل « مواجهه» است.
به یاد ندارم هیچ جشن و سروری با امر « مواجهه» سر و کار داشته باشد یا از کنار آن حتی گذر کرده باشد.
###
چند صباحی است که کودکان خیابانی و بخصوص زباله گرد دغدغه ذهنیم شده، برادرم چندتایی از آنها آشنا شدند. دعوت به چای میشود و سرمای دستش را با داغی بدنه لیوانش گرم میکند.
هر گاه لیوانی داغ را دو دستی گرفتید و از گرمای آن لذت بردید و تا آخرین قطره چای، لیوان را دو دستی گرفتید، به مرحله فهم سرما، از نگاه زباله گرد، شاید نزدیک شده باشید. شاید.
دوستی پرسیده بود در بر خورد با آنها چه باید کرد؟
شاید،_ نیاز واقعی اش را حدس زد و از او با پرسش و پاسخ این نیاز حدسی را پرسید.
باید فسفر سوزاند و زمان صرف کرد.
و جوابی یافت، شاید یک دستکش کار.
###
محل کارم گوشه ی محوطه شیر خوارگاه است و برای گرفتن شام شیفت، مجبورم به خوابگاه ورود کنم. صدای نق و ونگ نوزادان به گوشم میرسد و با خودم فکر میکنم در این چند دهه عمر این مرکز، چند نوزاد به نوک هرم مازلویی رسیده اند و چند تا در قائده هرم درجا مانده اند؟
برای پیدا کردن بهترین مدل کار با کودکان شبه خانواده ، به پاسخ رسیدن چنین سوالی لازم است.
@parrchenan