از طریق همین نوشته ها با آدم های زیادی آشنا شده ام. یکی از آخرین آشنایی هایم، دیدارم با مترجم این کتاب بود.
کتاب خوب و دل نشینی برای کودکان یا به قول جلد کتاب، افراد ۷ تا ۷۷ سال‌.
مهمترین چیزی که از این کتاب ، من درک کردم، پاسداشت « ریفیق» و رفاقت به دلیل حجم عظیم تنهاییِ انسانی بود.
آخرین صفحات کتاب را در حالی خواندم و تمام کردم که سر کار بودم و پشت تلفن، چند ساعت بود که یک مزاحم داشتم و جوابش را نمیدادم ، الو کرد، سلام دادم گفتم اگر جوابم بدهی جوابت میدهم. سلام داد. پرسیدم خوبی؟ گفت خوبم. پرسیدم چند ساعته پشت تلفنی و قطع کرد.
داشتم تلاش میکردم ریگو و رزا از درون این تلفن در آورم. نشد.
با خودم قرار گذاشتم این کتاب را برای سن ۷ تا ۷۷ سال خوانش کنم و در پرچنان قرار دهم. احتمالأ در چندین قسمت.
پیشنهاد خوانش آن را به همه دارم

پرونده سختی را تشکیل میدهم و بصورت اورژانسی و آنی به دست واحد مربوطه می رسانم. در فضای باز تا رسیدن به آشپزخانه و گرفتن شام شیفت، آرام قدم میزنم و به پرونده فکر میکنم، اینکه من اگر بودم، باید این کارها را میکردم و این مراحل را پشت سر می‌گذاردم و حداقل چندین ساعت زمان میبرد و قطعا با توجه به ساعت، تا پایان زمان اداری کار اتمام نمی یافت. احتمالا دیگر ارگان‌ها مربوط به این موضوع همکاری لازم را نمی‌کردند و کار در دست انداز می افتاد و روان آدمی را خراش میداد و با غرولند راننده روبرو میشدم و دوباره داستانی دیگر میداشتم و همه اینها را اضافه میکردم به کودکی که اختلال روانی آسیب دیده ای دارد و مدتی که برقرار نگه داریش تا در بیمارستان پذیرش شود.
در همین افکار بودم که دیدم خوراک شب دستم است و در حال برگشت. خوش حال بودم از اینکه من فقط شنونده هستم و نه عمل‌کننده.
هوای سرد شب زمستان بود. وقتی رسیدم و پشت خط قرار گرفتم، تماسی از همان خانواده برقرار شد، همکار مربوطه آنگونه که فکر میکردم، کار را انجام نداده بود و شرایط کودک مانده بود برای روزهای دیگر.
یکی از نقاط ضعف بسیاری از سازمانها در ایران، بخصوص سازمان ما، آن است که استانداری و عیاری و تلاشی برای دیدن تلاشگر و غیر آن نیست و وجود ندارد.
###

زنگ زده و حامله بیست و سه ساله است. همسرش گویا او را زده و سپس منزل را ترک کرده است. منطقه ای که تماس گرفته بود، منطقه متوسط شهری بود. آدرس خانه امن میخواست. دقایقی صحبت کردیم. گفتم خانه امن به درد او و شرایط اش نمیخورد. از تنها بودن در خانه می ترسید. و تنها دلیل اش برای رفتن به خانه امن این بود. یکسال پیش ازدواج کرده و اینکه تا به حال فضای مشاوره را تجربه نکرده بودند.
به آموزش و پرورشی فکر میکنم که در هیچ کدام از کتاب هایش آموزش جرئت ورزی، آموزش و مهارت مشاوره گرفتن را یاد نداد اما انتگرال را یاد داد، تاریخ تولد شخصیت های دینی و تاریخی را هم، و حتی در کتاب های اجتماعی اش، بحث های دینی را گنجاند
اما یاد نداد، چگونگی زیست در دنیای امروز را.

@parrchenan