این کتاب را خواندم و یاد سفر رکابزنی تا یزد که در آبان انجام دادیم افتادم.
موضوع کتاب، دوستی موشی با پلنگی است.

یک روز کامل مخالف باد رکاب زده بودیم و شب به مقصد رسیدیم. ناهار نخورده و گرسنه و بسیار خسته شام، کباب خوبی خوردیم و سپی خود را به زائر سرای امامزاده رساندیم و خوابیدیم. نیمه های شب صدای خِش خِش آمد. خواب آلود خواب آلود چراغ ها را روشن کردیم و شنیدیم صدا از بالای خورجین یکی از همرکابها می آید. کمی چشم مالیدیم و تکانهایی را هم از زیر کاور خورجین دیدیم. کم کم که حواسمون جمع شد،
یک موش کوچولو سرش را از زیر کاور بیرون آورد و ما را نگاه کرد.


: هی خانمی، اینا رو نیگا!، از خواب بیدارشون کردیم.
وا، راس میگی.
پسر خاله، حوصله داری باهاشون بازی کنیم.
: ها پسرخاله، من عاشق بازیم
: اینا هم دوچرخه بازی میکنن انگار.
:آره اهل بازی اند.
خانمی، پسر خاله، دختر خاله، آمده بازی هستید؟
همه با هم: آآآره


یکهو سه چهار تا موش کوچولو از خورجین بیرون پریدند و به سمت سوراخی که ته اتاق بود رفتند و باز برگشتند، چند بار این بازی را تکرار کردند.
یکی از همرکابها، بِدو کیسه خوابش را برداشت و پابرهنه زد بیرون و تو سرما منتظر شد، بازی موشها تمام شود. من اما خیلی خسته بودم و با بازی موشها هم زیاد مشکلی نداشتم. فوقش من میشدم شهربازی شان. همین جور نیمه دراز کش داشتم بازی موشها را با همرکابانم تماشا میکردم و هم میخندیدم و هم خوابم می آمد.


پسرخاله جان، جانِ پسر خاله، ببین این پسرِ چرا با ما بازی نمیکنه، چرا لی لی نمیکنه؟
ناراحت نشه ما بازیش ندادیم؟
ها راست میگی؟ چرا ما رو اینجوری نگاه میکنه ؟


یکهو همین جوری که نیمه دراز کش بازی رو نگاه میکردم دیدیم یکی از موشها به سمت صورتم و دهانم می آید.
دقیقا مخالف جهت لانه شان به سمت من دوید. اگر دهانم را نبسته بودم، معلوم نبود با آن سرعتی که سمت من آمد در کجای معده و حتی روده ام جای میگرفت. جستی زدم و موش از زیر بغلم رفت داخل مخزن پتوهای اتاق امامزاده.

پسرخاله ها دیدی چجوری جست زد؟
ها دیدم، خوب اسکول اش کردیم.

انگشتم درد گرفته بود، نمیدانم خودم روی انگشتم افتادم، یا در لی لی همرکابان زیر پا مانده بود. همین در لانه شان آرام گرفتند، چراغ روشن خوابیدیم. خسته تر از آن بودم که با بازیشان بازی کنم.

حالا رُزا یاد آن شب و خنده های خوابْ‍خسته ام را یادم آورده است.

از ناشر این کتاب اجازه گرفته ام که کل داستان را به مرور خوانش کنم. از مترجم کتاب، خانم مقدسی که کتاب را بر من هدْیَت کرد و جناب دانشمند که موسیقی متن بر خوانش افزود تشکر و قدردانی میکنم.
@parrchenan