اگر گفتید نکته عکس در چیست؟
اول صبح بود و بعد از بارش شبانه، سرمای هوا غالب بود. ایستاده و پشت کرده بود به اگزوز اتوبوس تا خروجی گرمای موتور اتوبوس گرمش کند. خداقوتی گفتم. سری تکان داد. تا حالا شده از گرمایی این چنین لذت ببرید؟ به چنین گرمایی محتاج شوید. گرمای لیوان چاغ داغ، دستتان را گرم کند و به آن محتاج شوید و پس از رسیدن به آن لذت ببرید؟

وقتی با دوچرخه باشی، با بسیاری از این فضاها آشنا میشوی و لذت هایی ساده و این چنینی نیز خواهی برد. آن فضای طبقاتی، کاستی که ماشین و قیمتهایش تو را از دیگر آدم ها و طبقه ها جدا می‌کند و در قفس توهمی ذهنی خود، اسیر میکند را ، سبک زندگی با دوچرخه خواهد شکست.

آنگاه می توانی در مقام انسان با انسانی دیگر ارتباط گیری.

با دوستم قراری برای دیدن تاتر ازدواج آقای میسی سی پی گذاشته بودم. بِدو آمده شدم بروم سوار بی آرتی شوم. بوی شلغم روی اجاق، در آمده بود، سه تا شلغم را از دمبشان گرفتم و از قابلمه بیرون کشیدم و این دست آن دست می انداختم تا داغیش دستم را نسوزاند. در پیاده رو، شلغمها را به نیش میکشیدم و در سرمای شبانه زمستان تهران به سمت ایستگاه بی آرتی میرفتم. تا برسم ایستگاه دو تا از شلغم ها را خورده بودم.
به نگهبان دم ایستگاه سلام دادم و کارت زدم. سرما به تنش نفوذ کرده بود و پاهایش می لرزید.
شلغم سوم نصیب او شد.
: خدا پدرت رو بیامرزِ. « پدرت» را تشدید دار گفت.

@parrchenan