سر قرار حاضر شدم تا با دوستانم کوه برویم. برنامه شب مانی داشت و کوله هایمان بواسطه چادر زمستانه، سنگین، بود. یادم آمد که روزنامه با خودم نیاورده ام. جلو بقالی بودم و روزنامه همشهری را دم درب مغازه اش چیده بود. پرسیدم چند است؟ هزار تومان.
بچه بودم. دبستان میرفتم، بابام عشق روزنامه بود و آن زمان، روزنامه ها عصرگاه چاپ میشد و بازار سیاه داشت. گاهی گیرش می آمد و گاهی نه. اما همشهری که چاپ شد، صبحگاهی بود و رنگی و منظم و قابل دسترس.
یادمه پنج تومان می‌خریدم. همه روزنامه را هم مثل یک لاشه گوسفند که همه چیز و همه جاش کاربرد دارد، استفاده می‌کردیم. بابا جدولش را، بعد ها که سودوکو اضافه کرد، مختص من بود. مامان از حجم زیاد آگهی هایش به عنوان تمیز کننده شیشه و در نهایت چون حجم زیادی روزنامه داشتیم، آخر سال به اقوام و دوستان و آشنایان میدادیم تا خانه تکانی ، کارشان راه افتد. از مامان حرصم میگرفت، اولین قسمتی که از روزنامه میخواند، آگهی ترحیمها بود. و من تقریبا متنی نبود که نخوانم.
روزگاری که جوان شدم، تقریبا همه پولم را روزنامه می‌خریدم. و آن روزها، تصور روزگاری که روزنامه نخوانم قابل تصور نبود، اما اکنون سالهاست، که روزنامه نمیخوانم و قیمت روزنامه ها از دستم در رفته است.
روزنامه را خریدم و عازم منطقه شدیم. جای چادر مناسب را در کوه یافتیم و چادر زدیم. هنگامی که روزنامه ها را مچاله میکردم تا در کفشم بچپانم، حتی رغبت نکردم تیتر روزنامه را بخوانم. برای جلوگیری از یخ زدن کفش برای صعود فردا، بهتر است که در کفش، روزنامه قرار داده شود.

به موضوع فکر کردم، به این بی رغبتی. بی رغبتی کسی که یک دهه همه پولش را صرف خرید چندین روزنامه در هر روز میکرد.

اکنون بی واسطه و بدون سانسور، از طریق نت و تلگرام، آخرین تحلیلها و خبرها را میخوانم و دلم رضا نمیدهد روزنامه ای را که از فیلتر سانسور رد شده را بخوانم. سانسور، اعتمادم را به روزنامه های دولتی تقریبا از بین برده است.

حال چه شد این مقدمه را نوشتم؟
جلد دوم خاطرات احمد زید آبادی را دیشب تمام کردم. زید آبادی اسطوره من در نوشتن بود. عزیز من بود، در تحلیل خاص و متفاوت نوشتن. وقتی سال ۸۸ با لباس زندان در تلویزیون دیدمش، شکستم، چشمم تر شد. شاید این نوشتن پرچنان و واداشتن خودم به هر روز نوشتن را وامدار احمد جانم باشم.
پیشنهاد خوانش هر دو جلد کتاب را به خوانندگانم دارم.
اما بیش از همه به دوستان و خوانندگان طیف اصولگرا دارم. آنهایی که میشناسمشان و انصاف دارند. با خواندن این کتاب، شاید متوجه شویم، اصل، سرزمین است و ما درنگی بیش اینجا نیستیم. طیف مقابل هم به این بدی که نشان داده شده نیست. به فکر سرزمین باشیم. وقتی که تو صدای مقابلت را خفه کردی و فکر کردی ایدولوژی تو اگر فقط بالا باشد، نسل های جدید، مجبور خواهند شد، آن را بردارند. آموزش و پرورش، تلوزیون، سنت و.. همه دست به دست هم می‌دهند و نسل جدید همانی میشود که حاکمیت میخواهد. اما نسل جدید حاضر شد به عرفان های جدید و حتی به بی آرمانی برسد اما آن را دست نزند. امثال احمد جان آخرین تیرها، برای تزریق دوست داشتن سرزمین به نسل های جدید هستند.
این را غنیمت بدانیم.

دو صفحه از کتاب را در ادامه قرار در پرچنان قرار میدهم.

@parrchenan