کودکی ام ،تابستان هایش را در بازار می‌گذراندم. پدرم دکانی داشت و ما هم تابستان ها شده چند روز در هفته به آنجا می‌رفتیم.
چند هفته پیش بود که برای کاری به بازار سر زدم و از محل گذرهای سابق رد شدم. خیلی تغییر کرده بود، سرای فرشی را در وسط بازار سمت کوچه کبابی ها دیدم که وسط سرا،کافی شاپ زده شده بود. رفتم داخل سرا و چرخی زدم. نباید تعجب میکردم از این تغییر، زمانی همین سرا کاروانسرا بوده و به مرور زمان سرای فرش و روزگار چه خواهد.
شاید زنده ترین عنصر تاریخ، بازار باشد.
###

مغازه را تی میزدم که نیروی خدمانی شرکت هم‌جوار آمد و مرا دید. خنده ای بر لبش نقش بست. به برادرم که مدیریت مغازه را بر عهده دارد رو کرد و گفت این آدم زحمت کش است.
تعریفش از زحمت کش فرق داشت‌.
اصلا تعریف آن چیست؟
گویی وجه مشترکی بین دو نفر از یک چیز، برای تعریف آن واژه لازم است.

###

سمت دیگر مغازه، کمی بالادست آنجا، آشپزخانه ای قرار دارد. سرویس های بهداشتی آن دست است و در طول روز گذرت، چندباری آنجا میخورد. از صبح کار میکنند و هنگام استراحت در حیاط کوچک محصوری، سیگاری میگیرانند و بعد در اتاقکی که حکم خوابگاه دارد، شبها میخوابند.
آیا شبه زندانی نیستند؟
با خودم می اندیشم تعریفم از زندان چیست؟


@parrchenan