هندی و هرمز
این نام فیلمی است که در سینمای هنر و تجربه بر روی پرده می باشد.
وسط های فیلم بود که غمی خشک مرا فراگرفت. از کجا این فضای خودم را میفهم؟ دو نشان دارم: چشمم تر نمیشود و دوم، اکسیژن کم می آورم و آرزوی نفس کشیدن در فضای باز در یک منطقه سرد کوهستانی در سرم میپیچید و چون این اتفاق نمی افتد، نفسم، تبدیل به آه میشود.
یاد یکی از پرونده های دو سال پیش خودم افتاده بودم. دخترکی نزدیک به سیزده سال در خانواده ای دچار فقر فرهنگی به عقد جوانکی هفده ساله در آمده بود. تا یکسال درگیری ذهنی عملی داشتیم، دوستانم و عزیزانی را درگیر این موضوع کردم، آنچه انتظار داشتیم نشد، اما امیدوارم آن چندین جلسه مشاوره که به کمک آن عزیزان برای دختر و شوهرش تدارک دیده شد، به آنها آموزش جلوگیری از فرزند آوری ناخواسته را داده باشند. اگر همین یک نکته را فراگرفته باشند، شاید شاید شاید...
اول بار که همکارم گفت چنین پرونده ای هست و به بازدید از منزلشان رفتم، دو دختر کوچک تر این کودک_ عروس نظرم را جلب کرد و از بودن آنها در آن فضای دچار فقر فرهنگی بیشتر درگیرتر شدم تا خود خواهر بزرگ ترشان که عقد شده بود. و تلاشم بر این شد که مادرشان را که خود هوی زنی دیگر شده بود، حالی کنم که به این دو زمانی بیشتر فرصت دهد.
باری فیلم از غنای عمیق و بسیار ساده ای برخورد دار است و پیرامون ازدواج در کودکی بود و دلیلی بس ساده برای نقطه ضعف این نوع ازدواج بیان کرده بود:
چون کودک اند و در فضای کودکی و از فیلتر کودکی و با ذهن کودکی همه موضوعات را می نگرند و ادراک میکنند.
وقتی پسر جوان، با کِیف و با نگاهش، موتور سیکلت، موتور قایق، را مینگریست، این نگاه برایم بسیار بسیار آشنا بود.گویی نگاه همه پسرهای پانزده شانزده ساله ام در طول هفت سال مربی شبانه روزی ام بود.
دقیقا مدرنیته به همین دلیل فضای کودکی است که با ابزاری به نام قانون، آمده است گواهینامه، خرید و فروش املاک و اوراق و موارد مالی که نیاز به اسناد دارد را، پول برداشتن از بانک را، حساب افتتاح کردن، و هر چیزی که نگاه و ادارک کودکی اثری بر آینده فرد بر بزرگسالی اش میکذارد را تا رسیدن به سن قانونی ممنوع کرده است. اما سنت با ابزار شرع ، که شیوه زندگی قبل از مدرنیته و قانون است این محدودیت را قایل نمشود.
و در این برزخی که اکنون دچارش هستیم، گرفتار می مانیم. آن وقت است که مجری تلویزیونی مجبور است در برنامه تلویزیونی به دروغ سن ازدواج دیگری مطرح کند، آن وقت است که تضادی به اسم تقاطع خیابان ستارخان، با بزرگراه شهید فضل الله نوری!! در مملکت بوجود می آید.
فیلم بسیار روان و شیوا، این مسئله را بیان کرده است. آن قدر کودکانه و ساده و صمیمی.
بسیاری از استدلال هایی که برای مخالفت با ازدواج در دوران کودکی میشود، مربوط به آینده کودک_ فرد است، اما فیلم استدلالی دیگر را در پیش میگیرد: نگریستین در لحظه حال و اکنون دو کودک ازدواج کرده.
انگشت اتهام را به حق به حق به حق، به سمت آموزش و پرورش لعنتیِ لعنتیِ لعنتی نشانه رفته است. مخصوصا که دختر در ظل ظهر جنوبی ترین نقطه سرزمین در حال حفظ کردن جمله ای از درس علوم است:
هوا در مریخ بسیار سرد است!!
خاک بر سر آموزش و پرورشی که به کودک سرزمینش حق بیمه و بیمه شدن را یاد نمیدهد.( با استناد به قسمتی از فیلم)
خاک بر سر آموزش و پرورشی که از زبان مدیر مدرسه ( استعاره از مدیران آموزشی، فرهنگی، تبلیغی، پرورشی کشور)انگشت اتهام را رو به دختر _ کودک_ ازدواج کرده میگیرد و با زبانی طلبکار میپرسد:
کسی نبود به تو یاد دهد که نباید تو این سن بچه دار شوی!!
و فیلم نتیجه ای این نوع ازدواج ها را برای مبلغین و مدافعین این سنت بازمانده از تاریخ و انسان قبیله ای نشان میدهد:
باز تولید فقر مطلق.
برای من ،هرمزِ سیاه و مچاله شده انتهای فیلم استعاره تام و کمالی بود از تنگه هرمز، که اگر به قواعد انسانی دنیای مدرن تن ندهیم، چنین سرنوشتی دور از انتظار نیست. این نام را هرگاه شنیدیم، یعنی جمله و مفهوم آن تهدیدی بوده است.
و بوی ادبیات جنگ از آن استشمام میشده است.
ادبیاتی که این روزها دوباره در حال رشد و نمو است.
بر روی چنبر پادکست ضد جنگ رادیو دیو را گوش میدادم و پس از شنیدن این شعر _ نمایشنامه پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی در دقیقه سی و نهم آن، از خود بیخود شدم، نمیدانم شیمی زیست خونم بر روی دوچرخه چقدر تغییر میکند که شعر با من اینگونه میکند؟
@parrchenan
میخوای بدونی من توی دلم از کشورم چه تصویری دارم؟دلت میخواد بدونی؟کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچه شلوار ارتشیش تمیز میکنه و توی غلافش میذاره و بعدش روی جسد مردی که خرخره اش رو بریده تف میکنه. کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده ها بیرون میاد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف ها دراز میکشه؛روی علف هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که میبینه یونیفورم پسرش یه دکمه کم داره،با عجله دکمه رو میدوزه و بعدش پسرش رو خاک میکنه. کشور من همون پدریه که هر روز برای دختر هفت ساله ش که سیصد و چهل و شیش روزه مرده یه عروسک میسازه.کشور من سربازیه که توی گیلاسش،کنیاک و راکی و شراب و ویسکی و هر عرق دیگه ای که گیر میاره رو قاطی میکنه؛به این عرق میگن فایتینگ کوکتل؛بعد گیلاسش رو سر میکشه و برمیگرده توی سنگر سر پاسش. کشور من،اون مادربزرگیه که با شروع جنگ مجبوره فرار کنه و قبل رفتن میره خاک جلوی خونه ش رو میبوسه. کشور من یه روستای پیره که به سربازایی که وارد روستا میشن نگاه میکنه و ازشون سوال میکنه،شماها خودی هستین؟کشور من،اون پناهنده ی مسلمونه که توی یه روستای مجاری مرده؛یه روستای مجاری که توش هیچ قبرستون مسلمونی وجود نداره و هیشکی نمیدونه چجوری باید یه مسلمون رو به خاک سپرد.
بهتر بهت بگم؛تصویر کشور من اون سه تا سربازن که دارن میشاشن روی آواره های دود زده ی خونه ای که آتیش زدن.یا شاید تصویر اون سربازی که با یه اسپری قرمز روی در مینویسه:اینجا صربستانه. دو هفته ی بعد روی همون در نوشتن:اینجا کرواسیه.اینه کشور من.یه سرباز هجده ساله که اهل شوخیه و مثل پاکت های شیر روی گلوش نقطه چین کشیده و زیرش نوشته:از اینجا ببرید.
_بخشی از نمایشنامه ی پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی. .
@parrchenan