یک کودک کار فال فروش است که« ریفیق »مغازه است. نسشته بود جلوی پیشخوان و چایش را مینوشید. مادری به همراه دو کودکش، چیزهایی که خریده بود را آمد حساب کند، زیر لب گفت چه مادری!!
پرسیدم تو با مامانت خرید نمیری؟
:مامانم!! پولش کجا بود که باهاش خریدم برم؟!

حسرتی عظیم در دل کودک بود.

انصافا دویست سیصد سال، بشر، به کمک داستان و رمان، کوشیده حال و احوال طبقه فرودست را به طبقه فرادست از طریق رمان‌هایی چون بینوایان و دخترک کبریت فروش و اولیور توریست و... آگاه کند و در این زمینه گام بلندی برداشته است. اما گویی این روزها و در عصر دیجیتال که در آن نفس میکشیم، این امر یک تغییری کرده است. یک شک، یا پاز، یک توقف در حال شدن است.
نوح حرارری در دو کتاب انسان خردمند و انسان خداگونه خود پس از نزدیک به هزار صفحه که استنادات علمی، باستانی، تاریخی، فلسفی میکند و ذهن شکاک و پرسش گر مخاطبش را در نهایت از طریق استدلال هایش راضی میکند، چند پیش‌بینی نسبت به آینده بشر دارد که یکی از آنها، افول اومانیسم و به طبع آن گرامی داشتن انسان در معنای اخص انسان است.
کودکان کار، کودکان فقیر، شاید طلایه دار این تغییر نگاه انسانی باشند. با توجه به تغییر نگاه انسان جدید، از گرامیداشت انسان به گرامیداشت داده و دیتا، این بچه ها از میدان دید انسانی شاید حذف شوند.

پس از واگویه کودک پس از دیدن مهربانی آن مادر با فرزندانش، در این کش و قوس افکاری هستم که اخلاقی ترین، انسانی ترین رفتار با کودکم، در اجتماع چگونه باشد؟
آیا دو نوع محبت خصوصی و عمومی با توجه به حضورم در خانه یا جامعه داشته باشم؟
و این آیا رفتاری ریاکارانه نخواهد بود و کودکم را دچار سرگیجه نمیکند و مرا برایش پیش بینی ناپذیر؟
آیا مجازم با محبتم به کودکم، بذر حسرت و حسادت( در معنای منفی که باعث عدم رشد میشود) را در دل کودکی بکارم؟ و احتمال بروز خلاف و بدی را در دوران بزرگسالی او تقویت کنم؟

و چقدر سخت است انسان و انسانی بودن. امانتی که آسمان نتوانست کشیدن و قرعه فال به نام انسان دیوانه زدن


@parrchenan