کتابی از مارسل و فیلم لابستر
فلسفه اگزیستانسیالیستم، نوشته گابریل مارسل ترجمه شهلا اسلامی با ویراستاری مصطفی ملکیان.
اول این را بگویم که در خوشبینانه ترین حالت، کمتر از پنجاه درصد معنا و مفاهیم و جملات کتاب را فهم کردم و این نشان از ضعفم در خوانش این نوع کتابهاست.
مارسل را یکی از خوانندگان پرچنان پیرامون متنی که درباره فرزند آوری نوشته بودم پیشنهاد خوانش اش را داد و خوب، از آن استقبال کردم و از آن راضی هستم. مارسل معنایی قابل فهم تر از اگزیستانسیالیست را برایم توضیح داد. آن جاهایی که نسبت به فلسفه ساتر واکنش نشان داده بود، تقریبا چیزی نفهمیدم اما آنجایی که هستی شناسی خودش را توضیح داده بود بعضی جملاتش بسیار بر من نشست. پیرامون این جمله دکارت که «می اندیشم پس هستم»، جمله مارسل اینگونه ختم میشود که ما هستیم. و توضیح میدهد که هر چه ما ارتباط هایمان را با دیگری با دیگران، زیاد تر کنیم« ما تر »هستیم، بروز یافتگی ما در ارتباط با دیگری است و هرگاه این ما کاهیده شود از وجودت کم تر میشود.
به خودم و زندگی ام مراجعه میکنم و می اندیشم در عرصه دیگران، از کتاب و فیلمی که دیگری نوشته تا حاضر شدن در اجتماعاتی دیگر را هر چه بیشتر داشته ام، زایش فکری و جهانبینی بهتری پیدا کرده ام. همین کتاب مارسل، پیشنهاد خواننده ای بود.
از دوستان خردسال تا جوان و میانسال و مسن در حلقه ارتباطی ام تلاش کرده ام داشته باشم و آن را حفظ کنم و این اجازه زیایش میدهد. حتی شاید یکی از دلایل نوشتن پرچنان ، گفتگو با دوستانم باشد و اجازه میدهد به این صورت ارتباط حداقلی ام را حفظ کنم.
اجازه نگاه کردن به خود از آینه دیگری در ارتباط است. برای همین نسبت به تغییرات شغلی معمولاً واکنش مثبت داشته ام. حساب میکنم اگر در همین شغلم در یک حوزه و یک واحد تا اکنون مانده بودم چقدر کمتر « ما تر میشدم» چه کسانی را کمتر میدیدم.
از ایجاد حلقه های جدید دیگری و دیگران و ارتباطی نباید گریزان بود اگر میخواهیم « ما شویم»
و چقدر در جا میزدم و بی زایش فکری اندیشه ای می ماندم اگر ده سال در یک حوزه شغلی معرفتی فکری می ماندم. شاید به همین خاطر است که در زادگاه فلسفه اگزیستانسیالیست، یعنی فرانسه ،این مقدار کافه هم وجود داشته و دارد، تا مردم در ارتباط با هم «ما تر» شوند. دیده ام آدم هایی که حلقه ارتباطی خود را بسته می کنند و محدود، به مرور از «ما »فاصله گرفته و در « منتر »خود فرو میروند و سرانجام در مرز افسردگی فرو می غلتند.
بیخود نیست شعار سازمان بهداشت جهانی در یکی از سالها این بود:
با من حرف بزن
و من میخواهم یک « تا » به آن اضافه کنم
تا ما شویم. تا« ما تر» شویم.
لطفاً به حلقه مایی خود نگاه کنید تا دریابید در چقدر «ما تر» یا «من تر» یم؟
در پایان یک نیم نگاهی به شعر و اندیشه مولوی می اندازم تا ببینیم چقدر زیبا این «منتر» را در ارتباط با دیگری و «ماتر »شدن بکار برده است
در دو چشم من( دیگری) نشین ای آن که از من« منتری»(ماتر شدن)
تا قمر را وانمایم کز قمر روشنتری
برای فهم کامل این معنای فلسفی به مقاله اول این کتاب میتوانید رجوع کنید
@parrchenan
امروز زکام بودم و کوه نرفتم، فرصتی یافتم مطالبی که در ذهنم جرفه خورده و ننوشته ام را بنویسم. دفترچه ام پر از ننوشته هاست و اکنون فرصت نوشتن است.
نمیدانم این پادکست رادیو فلسفیدن را گوش دادید یا خیر، اما من بعد از شنیدن، رفتم و فیلم را تهیه کرده و برداشت خودم را از فیلم دارم
فیلم لابستر در تکریم تجرد نیست. در تکریم عاشقانه زندگی کردن است. نشان دادن راه سوم در بین دو ایدولوژی بزرگ.
ایدولوژی اول: انسان ها « باید» مزدوج باشند است که در مقام اکثریت هستندست و ایدولوژی دوم: انسان ها «باید» مجرد باشند است که اقلیتی قوی هستند.
در ایدولوژی اول، هر که اینگونه نیست، گویی حیوان صفت است و اگر سی روز فرصت را از دست بدهد، حیوان خواهد شد
و در ایدولوژی دوم، هر که زوج شد، محکوم به شکنجه و مرگ شدن است.
رهبر هر دو ایدولوژی، برایم جالب بود که « زن» بودند و هنوز نفهمیدم چرا
و اینکه این هر دو زن، سعی در فهم ایدئولوژی خود به دیگری داشتند و نه نابود کردن هم. گویی وجود و حیات ایدولوژی خودشان را در بودن ایدولوژی طرف مقابل بود.
و پایان هر دو با این بیت حافظ گویی آمیخته است:
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
اما نگاه سوم، نگاه عشق بود، تو عاشق شو، دیگر مرام و مسلک اعتبار ندارد. دمت را در عشق بگذران.
زندگی در عشق یعنی انسان بودن.
انتهای فیلم در انتهایی ترین آن باز، رسوب فکری و اندیشه ای که ایدولوژی قالب در ضمیر دو عاشق کرده را نشان میدهد. این که ما باید به هم شبیه باشیم پس من هم «باید»شبیه تو شوم.
این « بایدی» ایست که نظام ایدولوژی قالب در کنه وجود مردمانش کرده است.
شاید و احتمالا ما هم بدون آنکه خود بدانیم اینگونه عمل کنیم. این هشداری بود به من، تا اگر خود را از ایدولوژی ای جدا کرده ام، به ریشه های اندیشه ای خودم هم نظری بی افکنم و این میسّر نمیشود جز گفتکو و مواجه شدن با مرام و مسلک و افرادی دیگر تا « ماتر» شوم و از «منتری» که ایدولوژی بر من آویخته رها شوم.
@parrchenan