فیلمی دیالوگ محور، با کادرهای بسیار زیبا و در عین حال مفهومی، در عین سادگی پر از پیچیدگی همچون خود نهاد دین.
اگر میخواستم ادبیات روس را بخصوص نوشته های داستایوفسکی را فیلم ببینیم، چنین فیلمی بود.
برای دیدن این فیلم برعکس سادگی که در رنگها موج میزند و در عبادت گاه به پیچیدگی رنگی میرسد، با پیچیدگی روبرو هستیم .باید تا حدودی یک شطرنج باز باشی تا بتوانی بازی فیلم را تشخیص دهی. در این فیلم، رنگ، زبان گویای فیلم است.
و وقتی از داستایوفسکی فاصله می‌گیرد که پدر زوسیمایِ برادران کارامازوف را هم به مسلخ گاه دیگر قربانیان وجودی داستایوسفکی می کشاند و امتیاز ویژه را از او خلع میکند و او را مجبور به «وداع »با امتیاز خود میکند.
برای فهم این فیلم نیاز به شناخت تاریخ صد ساله ایران دارید، بخصوص مفهوم شهید ، آزاده و آزادگی از دید آیت ا.. طالقانی. و قبل از دیدن فیلم، پیشنهاد میکنم، شعر وارطان شاملو را یکبار قبل از دیدن فیلم، خوانش کنید.
فیلم بسیار خوبی بود و خودت را در سه پرده بر خودت برملا میکرد. خودت را قربانی کردن ( و نه شدن)، می آموخت.
@parrchenan

وارطان

بهار، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار…

وارطان سخن نگفت.

سرافراز، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته‌ست

وارطان سخن نگفت؛ چو خورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت…

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت…

وارطان سخن نگفت

وارطان بنفشه بود، گل داد و مژده داد:

«زمستان شکست» و رفت…

احمد شاملو - زندان قصر ۱۳۳۳


این شعر برای رد شدن از سد سانسور به نام نازلی چاپ شد