از همان اول که نمایشنامه پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی را خریدم میدانستم با کتاب ویرانگری روبرو هستم. همان شب که در پادکست رادیو دیو قسمتی اش را گوش میدادم بهم ریختم و چندین روز و چندین شهرِ کتاب رفتم تا بیابمش.
نمایشنامه، تو را کم کم در جایی که میخواهد فرو میبرد، در یک مَه که دم به دم غلیظ تر میشود.
به مانیفیست کتاب رسیده بودم و بغض خفه ام میکرد. در مغازه می‌خواندم، شروع به راه رفتن و خواندن کردم. هر چند پرده مجبور میشدم از خوانش دست بکشم روبرویم را ببینم، جواب مشتری ها را بدهم تا فضای برانگیختگی ام را کنترل کنم. پسرعمویم که در مغازه مشغول است ازم میپرسد:
داری این کتاب را حفظ میکنی؟

تا حالا در مه گم شدید؟
من بارها.
در این گمشدکی، شاید بادی بیایید و مه کنار میرود و تو راه را میابی.
و داستان چنین بادی دارد، و آن باد نجات دهنده دردرختی خلاصه میشود. نمیدانم چقدر با نوشته ها و احوالات بنده آشنا هستید و میدانید که چقدر عاشق درخت هستم. چند دوست ْ درخت دارم! این همزیستی فلسفی که با نویسنده به آنی می یابم، حس همان فردی را داشتم که وقتی مه کنار میرود چراغ خانه های روستایی را میبیند. یک نفس راحت. یک شاید گریه از سر راحتی.
کتاب، از زایش و تراشیدن و کندن حرف میزند و به مخاطبش پیام میدهد، به صلح فکر کنم. برای رسیدن به صلح گویی باید کند و تراشید و زایید.
این روزها یک کتاب چهار جلدی را مشغول خوانش هستم که اگر جلد چهارمش تمام شود مفصل درباره اش خواهم نوشت. نام کتاب سیر تکامل جنسی در انسان است. چه شد که حالا و در اینجا این کتاب را یادآوری کردم؟ این کتاب به فلسفه زیرین تری از صلح نیز میپردازد. زیربنایی تر، علمی تر ، فلسفی تر و مستند تر.
برای صلح بسیاری چیزها و مفهوم ها را باید تراشید و از نو به آن فکر کرد.
قسمتی از نمایشنامه را اینجا آورده بودم، این قسمت را نویسنده در دو پرده انتخابی پیشنهاد می‌دهد. قسمت دوم را در ادامه خوانش میکنم.
احتمالا نمایشنامه های دیگر این نویسنده را خواهم خواند. این نویسنده حرف برای گفتن دارد. برای ویران شدن، مشت خوردن.

@parrchenan