راست قامتان
مشترک آلاله و گروه کوهنوردی دانشگاه تربیت معلم تهران
بعد از نوشتن گزارش سخنی با هم نوردان این برنامه دارم که در همان انتهای برنامه در ذهنم شکل گرفته بود و چون که عقب دار بودم و مزاحمتی نداشتم دائم ذهنم را مشغول خود داشت و خود را پالایش کرد.
چهارشنبه ساعت 2 از تهران به سمت آمل حرکت کردیم.
ساعت3:15 احمد آقا را در جاجرود سوار کرده و به سمت آمل حرکت خود را ادامه دادیم.25 کیلومتری آمل در حالی که باران به شدت می بارید و هوا مه آلود بود بعد از پمپ بنزین و رستوران اکبر جوجه جاده هراز به سمت چالاو درسمت راست جاده می پیچیم.( سر جاده تابلوشهدای منطقه قرار دارد)( ساعت 6:30)
بعد از گذشتن از روستاهای کنگرج کلا – چمن قو – زر خونی – گته کلا در ساعت 7:30 به روستای سنگ چال می رسیم. در همان حسینه شب را به صبح رساندیم.ساعت 4:30 از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه ساعت 6:15 برنامه را آغاز کردیم.
ساعت 6:35 در حالیکه نم نم باران می بارید به امام زاده محمد در بالای ده رسیدیم. سپس راه را به سمت چپ ادامه داده و در حالیکه مه غلیطی وجود داشت به کمک تجربه و بلدی حاج احمد راه را پیدا می کردیم.
ساعت 8:10 یک استراحت کوتاه کردیم و در ساعت 9 ابتدای گردنه بودیم و از این به بعد راه را در سراشیبی جنگل ادامه دادیم. هوا هوش ربا بود . نم نم باران گاهی می زد و گاهی رها می کرد. بوی عجیب نعنا و پونه کوهی جنگل را احاطه کرده بود و با گلستانه ناظری در حالتی خلسه وار فرو رفته بودیم.درختان راست قامتی چون شبه گاهی از مه سر به بیرون آورده و ناظر حرکت ما می شدند. اما چی بگم از گل که گاهی تا بالای ساق پا در آن فرو می رفتیم و یاد سرشت ازلی خود می افتادیم. اول با گل احساس غربت می کردیم و بیگانگی. اگر کسی می افتاد با اهی و اخی آن را استقبال می کرد، انگار نه انگار که ما نیز از آنایم و از آن خلق شده ایم. اما تا پایان مسیر گویی خاطره الست به خاطرم بازگشته بود . همه گل بودیم و از آن اصلاً ناراخت نبودیم.آرای دمی با ماده اولیه خود به بازگویی خاطره های فراموش شده پرداختیم.
از مرحله پرت نشوم. در کنار جوی کوچکی که داخل جنگل راه افتاده بود - در روی یال و در انبوه درختان به سمت پایین مسیر را می پیمودیم.ساعت 10:15 کلبه جنگلی دامداران جنگلی نمایان شد و از کنار آبشار زیبایی رد شدیم. ساعت 1:00 ناهار خوردیم و ساعت 1:40 حرکت را مجدداً آغاز کردیم. ساعت3:00 به رودخانه رسدیم. رودخانه باور نکردنی شده بود. حجم آبی که قبلاً حاج احمد از آن می گفت با اکنون قابل قیاس نبود و هرچه رو به پایین می رفتیم این بی قیاسی ابعادی وسیعتر به خود می گرفت. مجبور بودیم دائم عرض رودخانه را رد کنیم. آب تا زیر زانوانمان بود. هوا کم کم داشت غروب می کرد و ما هنوز در عمق جنگل بودیم. هوا تاریک شده بود و ما دائم به دلیل نبود مسیر به آب می زدیم. تا ساعت 9:15 که به روستای دیوا( منطقه بند پی غربی بابل ) رسدیم شاید بالغ بر 50 بار عرض رودخانه را رد کردیم. اواخر کار آب تا بالای زانو آمده بود. فضای آن شب شاید برای من غریب نبود اما برای بسیاری از همنوردانم غریب بود.خستگی – گلی بودن_ خیس بودن کفشها و لباس ها – و سرما دوستانم را آزار می داد اما با اینکه اکثرشان برای اولین بار بود که به جنگل می آمدند و انتظار چنین فضایی را نداشتند کلمه ای ناشی از بی صبری،و این مشکلات بر زبان نیاوردند. به روستا رسیده و به کمک مادر بزرگ مهربان روستا ( خانم آزاد که به راستی آزاد از قیود دنیا بود)در حسینه 130 ساله روستا شب مانی کردیم.
صبح پیر کهنان روستا به ما زیارت قبول می گفتند . دلیل را که پرسیدیم گفتند همین نفس خوابیدن در امازاده عبادت است( چه راحت می شود در مازندران خدا را عبادت کرد گویی آنها تمام عمر خود را ماه رمضان می بینند). در گذشته هر کسی که مریض می شد تا گرفتن شفا در امامزاده می خوابید.( کم کم معمای بودن این همه امامزاده در شمال برایم دارد هویدا می شود( آیینی که امروزه دیگر کمتر کسی از جوانان روستا به آن پایبند هستند چرا که دکتر متخصص هست و پنی سلین و خانه گرم چه حاجت به حسینه و در و تخته . شاید از بعد منطقی دلیل مناسبی باشد_ اما معنویتی که در آن عمل بدست میآوردند را هرگز در خانه های گرم خود بدست نخواهند آورد.
باری صبح پر انرژی از خواب برخواستیم . گویی نه انگار که 16 ساعت روز وشب گذشته راه پیموده بودیم.طبیعت ( مادر بشر) به همه ما از لطف خود بازهم دریغ نکرده بود. از جاده هراز که به سمت تهران می آمدیم، گنبد گیتی( دماوند) چون نو عروسان در لباسی از برف خود را پوشانده بود و ما هم تماشگه قامت رعنای او ماندیم.
سخنم با همنوردان این برنامه:
آری همه حرفم برای همان لحظات پایانی برنامه است .در شب - درحالیکه جنگل برایمان خوفناک شده بود و چون دیوی انتظارداشتیم ما را ببلعد.
این سخنان در همان شب در ذهنم جاودانه شد.
من در برابر شما احساس حقارت کردم از این همه بزرگواری - صبر و استقامات( با دوستان بسیاری من به این نوع فضا ها و موقعیتها رسیده ام ، اما آنها صبر و استقامت شما را نداشته اند و سرپرست برنامه را با غر زدنهایشان بسیار آزار داده اند). اما شما – شمایی که برای بار اولتان بود برنامه سنگین می آمدید دم نزدید. نه غریدید. که حتی خنداندید.در آب افتادید و چون بزرگمردان کوهنورد قامت راست کردید و به راه خود ادامه دادید. انگار نه انگار که ما دائم به آب می زنیم در آن سرما. شما از جنس دیگری بودید و هستید. بدانید که برای کوه ساخته شده اید و من و امثال من از شماها چون دانش آموز ردی بسیار باید بیاموزم.
بعضی وقتها متوجه می شوم که خدا مراخیلی دوست دارد. این بار نه تنها متوجه شدم ، که لمس کردم، چرا که چند روزی از زندگیم را در کنار بهترین بندگان خویش قرار داد.
ممنون از این که بار دیگر مرا تحمل کردید.
عکسهای این برنامه را درپست جداگانه خواهم آورد.
تکه کلام:
حالا که عمو سام هم حسینی شد چه جوری مرگ بر امریکا بگوییم.( اون از صدام این هم از آمریکا تکبیر گفتنمون رو بهم ریخته ها)