این پادکست را گوش میدهم و میرسم به جان مربی.
جان مربی بود که او را از آینده  نزدیک به مرگ به آینده موفقیت در اوج مرز کشاند و دمش گرم.
به حال خودم پرتاب شده ام. وقتی مربی بودم، بچه ها میگفتند چرا اینقدر کارت رو جدی میگیری و ما را ول نمیکنی؟ میگفتم آرزو یک مربی این است که وقتی با دوچرخه زیقیش از کنار خیابان، لِک و لِک، رکابان شده ، پسرش، یکی از شما ها با ماشینش در حالیکه خوشبخت و در اوج، بیاد بوق برنه بگه سلام مربی.
مربی مثل باغبان است،میکارد که زیبایی بوستان و قدرت باغش را ببیند، چشمش به خود میوه نیست.
و این دیالوگ ها ادامه پیدا می‌کرد. 
پادکست را گوش میدهم و وقتی پایان می یابد،در دلم میگویم: خوش به حال جان مربی.
 روز ولنتیان یکی از بچه های نسبتا موفقم  پی ام میزند که آقا تو هنوز عشق منی. دورم ازت اما به یادت.
یکی از بچه های سابق زنگ زده که آقا مشورت بده. برم خارج یا نه؟ اینجا هر چی کار میکنم باز هشتم گرو نهم است. راست می‌گوید. از احوالاتش آگاهم،رفت در کار معجونی ها،پسته و کوفت گران شد، برای ورزشکارها، سینه مرغ و استیک زد، اینها گران شدند...
 به در بسته خورده است. من امین اویم، نمیتوانم بگویم نرو چون فلسفه و نگرش من در نرفتن است. نمیتوانم بگویم برو، زبانم نمیرود. و روزگاری که برای اقشار ضعیف، سخت و سخت تر میشود و همه بچه های من در این قشر جای دارند. انصافا هم ریشه ای در سرزمین ندارند. پدر و مادری اثرگذار نداشته اند و روزگار، با باد آنها را پرورانده است.
کمی درنگ میکنم، آدرس تلگرامی دوستم را میدهم که به همه جوانب این کار، مثبت و منفی آگاه است و می‌تواند همه ابعاد راهنمایی اش کند. احتمالأ او رفتن را به ماندن ترجیح خواهد داد. خودم توان گفتن این فعل را ندارم: برو

 خوش به حال جان مربی که یک قهرمان بزرگ ساخت.
 دوستانی از سیستان و بلوچستانم، پیگیر کار پسرکی شده اند که پابرهنه برنده مسابقه دو شده است. بهشان گفتم پارکا بش هستم. اما با توجه به شرایط احتمال کمی میدهم کار بگیرد. این کودک و استعداد و جانش در مرز ادبار و بدبختی که این روزها سرزمین را فرا گرفته نیست خواهد شد.

@parrchenan

دم به دم و منزل به منزل دوستت دارم
بر ضد سنت‌های قاتل دوستت دارم
تو مومن استی و نمازت بوسه‌هایت است
تو فرق داری، اعتراضت بوسه‌هایت است
.
از عشق، از امید، از فردا نمی‌ترسی
می‌بوسمت در بین طالب‌ها نمی‌ترسی
می‌بوسمت در گوشه‌ی مسجد نمی‌لرزی
در بین عطر وحشی سنجد... نمی‌لرزی

می‌بوسمت در تاکسی‌ها، در خیابان‌ها
می‌بوسمت بر ضد تکفیر مسلمان‌ها
در بین زخم و خون و تاول‌ها بگیر از لب
در بین شلیک مسلسل‌ها بگیر از لب
.
می‌بوسمت در بین بغض و سوگواری‌ها
می‌بوسی‌ام در دار و گیر انتحاری‌ها
می‌بوسی‌ام تا لحظه‌ای در آسمان باشیم
در شهر پیر و مردنی‌شان جوان باشیم
.
گرچه جوانی تیغِ مانده روی گردن بود
با ناله‌ی ظاهر هویدا گریه کردن بود
تنها به خانه ماندن و تنها سفر کردن
با جیب خالی تا ته دنیا سفر کردن
مانند بغضی زیر باران منفجر گشتن
با «سید قطبی» در خیابان منفجر گشتن
.
شب‌ها «غزالی» خواندن و خواب بدی دیدن
هر برگ گل را در نگاه مرتدی دیدن
در مدرسه آموختن قتل برادر را
چاقو زدن از پشت، گل‌های صنوبر را
شاعر شدن، در حسرتِ با ماه خوابیدن
با «خادم دین رسوال‌الله» خوابیدن
.
سهم تو از این شهر تنها ناسپاسی است
هر اشک من یک مهره‌ی خوب سیاسی است
آرام می‌آیی بغل می‌گیرمت آرام
گریه نکن، گریه نکن می‌میرمت، آرام
می‌بوسم اشک جاریِ بر گونه‌هایت را
موی ترا، لب‌های خشکت را، صدایت را
.
با من بگو، یک عمر لب را دوختی ارچند
گریه نکن باغ انارم، سوختی ارچند
غنچه گل نورسته بر روی مزار من!
بر شانه‌ام سر را بمان دار و ندار من
می‌بوسمت در تاکسی‌ها در خیابان‌ها
می‌بوسمت ضد غزالی‌خواندن آن‌ها
.
می‌بوسمت در منبر مسجد نمی‌ترسی
هرچند می‌خوانندمان ملحد، نمی‌ترسی
در بین زخم و خون و تاول‌ها بگیر از لب
در بین شلیک مسلسل‌ها بگیر از لب
می‌بوسمت در بین بغض و سوگواری‌ها
می‌بوسی‌ام در دار و گیر انتحاری‌ها
می‌بوسی‌ام در سوگواری‌ها و محفل‌ها
می‌بوسمت بر ضد فتواهای قاتل‌ها
.

@raminmazhar 
خواننده غوعا:
@ghawgha
شاعر: رامين مظهر
🎶 مي بوسمت 🎶


@parrchenan