هوای بارانی و نم نم باران و پس از دویدن در پارک و قدم زدن در کوچه پس کوچه های تهران است و فکرم هوایی میشود:

سیگاری نبوده و نیستم. نه به این خاطر که برای سلامتی مضر است، اَخ است، اَه است.  نه ،ریه ام کشش حجم عظیمی از دود را ندارد و واکنش منفی نشان می‌دهد، اما این هوا شاید وسوسه انگیر میشد برای کشیدن سیگار، اینجا دلم میخواست سیگاری بودم به این شرط که گوشه پیاده رو در کنج خودم سیگار دود کرده و دُخانش را با نگاهم بدرقه کنم که ناگهان،
 یکی، یک بیچاره ای، یک بدبختی، یک بی پولی، یک معتادی، یک خماری، یک کسی اصلا یک ناکسی که سیگار نداره، یا نداشته یا پولش را ندارد یا اصلا هوس کرده، بیایید دستی به شانه ام بزند که: 
داداش، _ سیگار داری؟
بگم:« بیا این دو تا نخ مال تو».

بگیرد و سی خودش راهش را بکشه و برود و برای خودش بلند داد بزنه:
« دادا دمت گرم، دَمِت خیلی گرم»
دور بشه و دور دور
 مثل  خود دود 

تلفیق بی نظیری از محبت و دود و آتش و باران میشود.

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟
اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند
قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو
در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند
هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان
آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند
هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار
درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند
وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او
لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند
هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده
هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند
در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست
تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کند
خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن
بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند
هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او
چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند
همدم آتش بود وز آتشش تابش بود
لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند
نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی
گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند
هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ
لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند


ملک‌الشعرای بهار


@parrchenan