اواخر پاییز بود که محل کارم به حوالی میدان ونک تغییر کرد. نزدیک به پارک ملت شده بودم و تصمیم گرفتم دویدن روزانه را دوباره پس از چند سال توقف از سر گیرم. مشکل اما محل ایمنی برای قفل کرد چنبر ( دوچرخه ام) بود. یکبار دوچرخه ام را دزدیده اند و چشمم هرجایی را ایمن نمی‌بیند. 
دوستم پیشنهاد داد که برو نگهبانی پارک را بغل کن و بگو این دوچرخه ام، دمت گرم هواش رو داشته باش. بای بای.

راه حل به نظر من فانتزی بود.
راهی دگر در پیش گرفتم، یکماه اول با دوچرخه می آمدم مغازه و آن را در جایی ایمن می‌گذاشتم و بعد با اتوبوس میرفتم پارک.
در پارک کم کم چشمها به من آشنا شد و چشمهای من بر دیگران. سلام هایم علیکی پیدا کرد و «چشم آشنا» شدم. از حس غریب بودن به تنفس در رفیق بودن رسیدم.
جای ثابتی را برای بعد از دویدن دارم که مجموعه ورزشکاران آنجا در آن ساعت ثابت اند و معمولا مسن هستند.
همین که چَشم ها بر من آشنا شد، از زبده ترین و آماده ترین و حواس جمع ترینشان پرسیدم: «به نظر شما اینجا امن هست دوچرخه بگذارم و بروم بدوم؟»
 :«آری»
:« اما چگونه؟»
: ما مراقب آن هستیم»
و این شد که دوچرخه را با خورجین پر از لباس و لوازم پنچری و بعضا وسایل الکترونیک به درب کانکس نگهبانی پارک قفل میکنم و کل پارک را می‌دوم. کم کم نگهبانان پارک «چشم آشنا» شدم و آنها هم مراقبت بیشتری از چرخ دارند.
به گونه ای این روزها ایمن شده ام که لباس اضافی که بخاطر سرما و باد سرد هنگام رکابیدن میپوشم را به رخت آویز  همان محل پارک آویزان میکنم و میروم داخل عمق پارک و می‌دوم، چرا که میدانم چشمانی که با من آشنا شدند، حواسشان به وسایل جمع است.

ما دو رویکرد داریم. یکی تز اول و دیگری رویکرد دوم.

 معتقدم برای رسیدن به اعتماد نیاز به زمان است.
زمان صرف کردن و «چشم آشنا» شدن، عنصر بسیار تاثیر گذار در کل زندگی بشر و بخصوص ایرانیان بوده است. در مناسبات انسانی مهم است و از آن نباید غافل شد. حال آنکه زندگی امروزین انسانی، آنچنان رو به سرعت و راه حل های یک دو سه ای رسیده است که این عنصر زمان و ارتباط بعدی آن در مناسبات انسانی را تحت الشعاع قرار داده است و در نتیجه، امکان ارتباط عمیق را از او گرفته است. در نتیجه، شراکت های تجاری پر دوام نیست، رفاقت ها، طولانی نیست، زندگی ها کم دوام است. چرا که یادمان رفته،
انسان همچنان وابسته به زمان هستند.
« چشم آشنایی»، عنصری است که اگر نادیده گرفته شود
 احتمالأ با تجربه ای دردناک و زمان بر آن را در آینده باز خواهیم آموخت. 


حال اگر روزی به هر دلیل پارک نروم و ندوم، فردا روزی که اول صبح به پارک رسیدم، چندین نفر خواهند پرسید:
« دیروز، پریروز، نبودی ها!!»
و همین جمله انگیزه مضاعفی ایست برای دویدن و در برنامه ماندن، بروی بدوی بخاطر رودربایستی، حتی.
 دیگر عضوی از آنها شده ای دیگر« ما» هستی


این روزها بلبل خرما خورها یا بلبل اهوازی و چرخ ریسک ها قیامت میکنند و پارک را «صدایی»دگر بخشیده اند.

@parrchenan