وای
یاد پرونده ای که وقتی خودم در گشت سیار بودم و مشابه این بود و دختری دوازده ساله عقد کرده بود و چند نفر دیگر را هم درگیر پرونده اش کردم و در نهایت هم نتیجه ای نداشت می افتم.
خشمی فرا میگیردم، از تماس گیرنده میپرسم، دختری دیگر دارد؟
« بله پنج ساله و ده ساله»
فقر مالی داشتید؟
« نه»
بر او تاختم، چون تَتارانِ سوار بر نیشابور. نمیدانم بیشتر بابت خشمم یا بابت اثر گذاری بر زندگی دو دختر دیگرش.
گفتم کاری نمیشه کرد و (واقعا هم قانون اینجا گیج است با توجه به درهم رفتگی و تناقضات قوانین مربوط به سن کودکی و سن ازدواج و زن شوهر دار)و پاسخ دادمش« از دست ما کاری ساخته نیست».
آب پاکی را دستش ریختم و پنج دقیقه تقریباً همه گناه و ظلمی که در حق دخترش میشد را بر سرش ویران کردم و در پایان گفتمش:
او که سوخت مراقب باش این دو دخترت را به چنین سرنوشتی مبتِلا نکنی و در بچگی شوهرشان ندهی.
آخرین تصویری که از این ماجرا یادم است، هیجانی توأمان با خشم و ناراحتی بود، هنگامی که گوشی را بر تلفن، گذاشتم.
این ماجرا را با این که گذاشته بودم بنویسم، یادم رفته بود تا ساعت دو نیمه شب چند هفته بعد که تلفنی بهم خورد.
مردی قصد خودکشی داشت و مدعی بود حلقه طناب را هم برای بار سوم بر گردنش زمانی انداخته بود و اکنون نیز در بزنگاه است. پنج یا شش بارِ دوازده دقیقه با او صحبت کردم.
از شکنجه هایی که هفت سال بر زنش تحمیل کرده بود. از این که تعجب میکرد چگونه توانسته پانصد ضربه شلاقش را تحمل کند از اینکه وقتی که صدای بلند زنش را میشنید، شکنجه اش میکرد، تا چهل بار با سیخ بر کف پایش میکوبید و چون در سی و هشتمین اش، دوباره صدای ناله اش بلند میشد این چله ها را تکرار میکرد و وقتی زنش چند ماه پیش او را ترک کرده است تا سه بار خودکشی کرده و اما زنده مانده است.
اینجا من هستم و افکارم و خشمی که نسبت به این شکنجه کر دارم، با خودم، خودم را مرور میکنم. اگر این مرد به سمت درمان برود و این روانژندی را درمان کند کودکش در این سرزمین پر تلاطم و پر طوفان، بی حامی بزرگ نمیشود. اگر کمکش نکنم ...
اینجا بود که یاد تلفن آن مادر و دخترْکودک شوهر داده اش افتادم.
مرد در دام دعا نویسی افتاده بود و میگفت زنش طلسم شده است..
« زنم دوست دارد به زندگی اش برگردد اما طلسمی او را کرده اند که اجازه به او نمی دهد»
از او خواستم خود را در حالت دست بسته تصور کند که هفت سال کسی او را هر روز بشدت کتک زده است. و او حتی قادر نبوده به ضارب فحش دهد.
او نسبت به ضارب چه حالی و قضاوتی خواهد داشت؟ و آیا این حالی که دارد را ناشی از طلسم میداند یا تجربه هفت سال شکنجه؟
به طرز واقعا عجیب و باورنکردنی
این مرد قادر به تصویر کردن چنین خیالی نبود. گریز میزد راه سخن را عوض میکرد و اصلا نمیتوانست چنین تصویر ذهنی که از او خواستم را خیال کند. گویی نمیفهمید.
شاید دو تا دوازده دقیقه را خرج این خیال اندیشی کردم اما دریغ.
نتیجه نگرفتم و او هم ذهنش از آن افکار خودکشی رها شده بود و راهی دگر را در پیش گرفتیم.
اما چیزی که برایم عجیب ماند این عدم تصویر سازی و خیال اندیشی بود که او نداشت.
یک نتیجه بیشتر از این پست نمیخواهم بگیرم:
« از آدمی که نمیتواند تصویر سازی ذهنی کند و خیال اندیشی کند، قوه خیالش تعطیل است، صدها کیلومتر فاصله بگیرید. این آدم اگر با تو دعوا کند نمیتواند این تصویر را در ذهنش داشته باشد که اگر اینگونه بزنم چگونه خواهد شد؟ «شاید مُرد» به ذهنش خطور نمیکند چون قوه خیال ندارد.
اگر با تو شراکت کند، نمیتواند آینده بازار را خیال کند و تو از بازار جا خواهی ماند
و اگر با تو ازدواج کند؛ وای بر این پیوند. وای وای وای.
@parrchenan