کاست
اوایل زمستان بود و در شبِ سرما و در شیب تند دربند رکاب میزدم و از کوچه پس کوچه هایی گذر میکردم که ماشین امکان عبور ندارد.
در پیچ آخر دو آشغال جمع کن داشتند گونی های پر از آشغال خود را دپو میکردند و گویی تازه اینجا را کشف کرده بودند تا از گزند دزدان آشغال دیگر در امان باشند.
پدر و پسری بودند، هر دو سیاه از دوده و کثیفی، پسرک شاید هشت سال.
سفیدی چشمانشان مشهود بود و در آن تاریکی حکم شبرنگ تابلو راهنمایی و رانندگی در دل جاده ای جنگلی را داشت. یاد گرفته ام وقتی شبها در خلوتی تهران رکاب می زنم برای آنکه کسی خیال دزدی از من بسرش نزند، صاف در خود چشمانش، خیره نگاه کنم. فکر میکنم اینگونه در دل آن دزد احتمالی ترسی ایجاد میکنم و البته علایم و رفتار ریزش را هم زیر نظر میگیرم.
باری در چشمانشان خیره نگاه کردم، ترس در چشمانشان ایجاد شد. بدنم داغ بود و مثل یک اسب از بدنم داشت بخار بیرون میزد و کت پری هم که پوشیده بودم، مرا بسیار یُغُر نشان میداد.
از کنارشان عبور و در خیالم گیر کردم.
اینکه این حجم از فقر و نابرابری اجتماعی را چه کنیم؟
به انبوه تلفن هایی که پیرامون کودکان کار بهم زنگ میخورد می اندیشم.
بعضی شأن همدلانه و بعضی تخاصمی است.
بعضی درد وجدان دارند و بعضی از رفتارها این کودکان عاصی.
بلافاصله بعد از این تلفن ها
تلفن هایی دیگر دارم که از طرف دیگر ماجرا تماس گرفته اند. شهرداری بعضی از این دست فروش ها را جمع کرده و حال، اقوامی به دنبال آنانند
:« خواهرم را گرفتید، این درسته؟
پدر معتادمان که هزینه زندگی نمیدهد، حالا این خواهرکم آمده جوراب بفروشد فردا بتواند برای خودش جهاز جور کند، بتواند، اجاره خانه بدهد و در این گرانی، بتوانیم زنده بمانیم آن وقت آمدید او را گرفتید، فکر نکردید فردا برای او خواستگار آمد چه خاکی به سر کنیم؟ خدایِ شما را خوش می آید...»
پاسخ میدهمش:« خانم ما کسی را نمیگیریم، خواهر شما را شهرداری گرفته است».
دو سوی ماجرا اینگونه است.
در پیچ آخر دو آشغال جمع کن داشتند گونی های پر از آشغال خود را دپو میکردند و گویی تازه اینجا را کشف کرده بودند تا از گزند دزدان آشغال دیگر در امان باشند.
پدر و پسری بودند، هر دو سیاه از دوده و کثیفی، پسرک شاید هشت سال.
سفیدی چشمانشان مشهود بود و در آن تاریکی حکم شبرنگ تابلو راهنمایی و رانندگی در دل جاده ای جنگلی را داشت. یاد گرفته ام وقتی شبها در خلوتی تهران رکاب می زنم برای آنکه کسی خیال دزدی از من بسرش نزند، صاف در خود چشمانش، خیره نگاه کنم. فکر میکنم اینگونه در دل آن دزد احتمالی ترسی ایجاد میکنم و البته علایم و رفتار ریزش را هم زیر نظر میگیرم.
باری در چشمانشان خیره نگاه کردم، ترس در چشمانشان ایجاد شد. بدنم داغ بود و مثل یک اسب از بدنم داشت بخار بیرون میزد و کت پری هم که پوشیده بودم، مرا بسیار یُغُر نشان میداد.
از کنارشان عبور و در خیالم گیر کردم.
اینکه این حجم از فقر و نابرابری اجتماعی را چه کنیم؟
به انبوه تلفن هایی که پیرامون کودکان کار بهم زنگ میخورد می اندیشم.
بعضی شأن همدلانه و بعضی تخاصمی است.
بعضی درد وجدان دارند و بعضی از رفتارها این کودکان عاصی.
بلافاصله بعد از این تلفن ها
تلفن هایی دیگر دارم که از طرف دیگر ماجرا تماس گرفته اند. شهرداری بعضی از این دست فروش ها را جمع کرده و حال، اقوامی به دنبال آنانند
:« خواهرم را گرفتید، این درسته؟
پدر معتادمان که هزینه زندگی نمیدهد، حالا این خواهرکم آمده جوراب بفروشد فردا بتواند برای خودش جهاز جور کند، بتواند، اجاره خانه بدهد و در این گرانی، بتوانیم زنده بمانیم آن وقت آمدید او را گرفتید، فکر نکردید فردا برای او خواستگار آمد چه خاکی به سر کنیم؟ خدایِ شما را خوش می آید...»
پاسخ میدهمش:« خانم ما کسی را نمیگیریم، خواهر شما را شهرداری گرفته است».
دو سوی ماجرا اینگونه است.
دیروز بازار بودم، دخترک کاسه فلزی گدایی خودش را جلویش گذاشته بود و دراز کش وسط سبزه میدان شده بود
و ما مردمی که دیگر به این ماجرای شهر، گویی عادت کردیم و به سمت بی تفاوتی تغییر میل میکنیم.
با خودم فکر میکردم، فرهنگ کاستی هند و طبقه نجس ها ابتدا شکل گرفت و بعد مردم، طبقه بندی شدند یا این زندگی بود و سپس آن را نظامند کردند.
اینگونه پیش برود ما نیز همچون کشور همسایه، در حال نزدیک شدن به حاکمیت کاستی هستیم.
طبقه خاص که آن بالا کسی غیر، اجازه ورود ندارد و حتی دادگاهشان متفاوت است و طبقه زیرین که اکنون در حال النی کردن زندگی خود هستند و ما مردمی که به هر دو این طبقه عادت کردیم.
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷ ساعت توسط سهیل
|