آخر شب بود که تلفن زنگ زد
 مرد و زنی خشمگین، پیرامون جمع آوری کودکان کار، پافشاری میکردند.
« همش چهار ساله ش شاید، زیر ماشین برود»
گفتم هنوز ارگان خاصی مسیولیت این امر را بر عهده نگرفته است.
مرد پرخاشگرانه حرفهایی زد و در آخر گفت، ما این موضوع را رسانه ای خواهیم کرد.
در تصور مرد، من آینه تمام نمای ظلمی بودم که او در آن لحظه داشت میدید. گاهی ما قادر به تفکیک کردن نیستیم.
اگر با من بود، همچنان اعتقاد به برخورد پلیسی با ماجرای کودکان کار دارم، چرا که مضرات  حضور آنها را در خیابان، زیاد میبینم. اما چه کنم که من، جزئی از سیستم هستم 
گاهی تفکیک جز و کل سخت میشود
 اینگونه مواقع معمولاً مپیشنهاد میکنم تلفن روابط عمومی، فرمانداری و شهرداری و بهزیستی را بگیرند و مستقیم به خود مقامات تصمیم گیرنده مطلبشان را برسانند.
###
گاهی افرادی زنگ میزنند که همکاران گشت ما به منزل آنها از بابت گزارشی رفته اند و آنها شکایت دارند از فرد تماس گیرنده و خواهان اقدام قانونی بر ضد او هستند.
 تقریبا دو تایم بلند مدت با او صحبت میکنم تا منصرف کنم او را از این اقدام قانونی. انواع استدلال ها را می‌آورم، گوشه چشمی به کودکان آسیب دیده که در تلویزیون و فضا مجازی نشان داده میشود میکنم و در آخر از آنها میخواهم، با توجه به آنکه گزارش همکاران ما هم موضوع پرونده را تأیید نمی‌کرد از این تصمیم منصرف شوند و معمولاً در این راه موفق هستم.

راستش، قبل ترها به این موضوع کم التفات بودم و میگفتم بعد پرونده به من ربطی ندارد. عملکرد مثبت یکی از همکاران در همین موضوع مرا به این سمت سوق داد که اتفاقا رفتار و سخن ما عمق پرتابی، بیشتری دارد و وقتی میتوان از بازخورد شر، جلوگیری کرد، پس باید تلاش خود را بکنیم.
###
 قسمت آخر داستان ریگو و رزا در این آخر سالی در پرچنان میگذارم ، اگر فکر می‌کردید باز خورد مثبتی خوانش این نوع کتابها دارد، بگوید تا کتابی دیگر را شروع کنیم.
من چند بار این داستان را خواندم، و واقعاً تعریف اصیلی از « ریفیق» بر من ارائه‌ کرد.
 خوشا رفیقان.
 سپاس ویژه از جناب دانشمند بابت پروراندن و تدوین خوانش ها و مترجم کتاب که آن را بر من هَدیت کرد.
###
 در ایام تعطیل احتمالأ مطالب ی که مدتها قبل در دفترچه ام نوشته ام را شروع به نوشتن در پرچنان کنم.
 تعطیلات بکام، سعی کنیم روزگار بهمان خوش بگذرد.