نقدی منصافانه از زندگی روشنفکرانه( کنعان)
چانچه از اشخاصی هستید که این فیلم را ندیده اید این نوشته نمی تواند چنگی به دل شما بزند.
این سیما آزادی هم خوب سینمایی است ها. آدمی فکر می کند در مکانی خارج از ایران رفته است.
اما فیلم.
داستان زن و مردی از خانواده روشنفکر جامعه ( ترانه علی دوستی و فروتن)است که زن خواهان طلاق است و مرد نمی داند چرا ولی با او همراهی میکند.
رادان دوست مشترک آن دو است و بایگان خواهر ترانه.( موجز و ساده موضوع فیلم را گفتم)
ابتدای فیلم جالب است کارگرانی که مشغول باز کردن چاه آشپزخانه هستند و در نهایت از چاه یک لباس در میآورند.بوی گندی خانه را می گیرد و خانم خانه از زن کارگر می خواهد که هفته بعد هم بیاید .
خانه ای در اندر دشت تزیین شده با انواع تابلو های نقاشی مدرن و پست مدرن.
صورت زن هنگام صحبت کردن با شوهرش بی احساس و بی روح است. اما هنگام دیدار علی صورتی بشاش پیدا میکند.
کنعان فیلمی است در حوزه انتقاد از زندگی روشنفکرانه.( البته منصفانه بر عکس سریالهای تلوزیونی)
زندگی زنی سرگشته که نمی داند چه می خواهد- بدنبال چیست-
کسی که اصلی ترین سئوالات زندگی را بی پاسخ گذاشته است.
...آمدنم بهر چیست؟ ننمایی وطنم...
خانه ای به آن وسعت در بهترین نقطه شهر
اما بیننده هیچ احساس خوشایندی از آن ندارد. تنها متعجب است از بزرگی آن.
خانه ای با انواع تابلو نقاشی اما دریغ از تکه ای فرش.
خانه ای که یک لباس!!!!!!!! برود در چاه آشپزخانه اش گیر کند. نشان دهنده آن است که مسیر درستی نمی پیماید.خانه ای که سعادت( نام کارگری که در خانه کار میکند) تنها آورنده سعادت و نظافت به آن خانه است.
بله بزودی بوی گند این زندگی به هوا بر خواهد خواست.
فیلم بر روی لبه تیغ حرکت می کند.خط قرمز های نظام
آیا زن با علی رابطه داشته است و فرزند از اوست؟ تا به آخر نمی توان به این سئوال پاسخ گفت.
برای این است که زن از مرتضی( فروتن)فرار می کند؟باز پاسخی نیست؟
چه رابطه معنا داری وجود دارد بین اسامی. علی( دوست مشترک ( و مرتضی همسرش). مرتضی علی یک اسم است.
من دوست ندارم چنین نگاهی داشته باشم
بلکه همان گفتار اولی را بیشتر می پسندم که بعضی از روشنفکران در واقع سرگشتگانند.
ترانه نماد آنها.کسی که پدر خود - مادر خود حتی خواهری که برای او از جان مایه گذاشته را فراموش می کند.برای ادامه زندگی به نوعی لاتاری می مکند. بدون دلیل زنده است. بدون دلیل زندگی میکند.
البته انتهای فیلم به سمت کلیشه شدن به پیش می رود اما در این دام نمی افتد.همین که ادامه زندگی کردن با مرتضی رابه نوعی شیر یا خط واگذار می کند- نشان دهنده همان سرگشتگی است که از زبان مرتضی می شنویم که این رسمش نیست.
زندگی این گونه همان می شود که شریک مرتضی می گوید: زن گفت می خواهم بروم باید برود.
حال آنکه راه درست همانی بود که مرتضی رفت. ساعتی چند گفتگو و گفتمان.
( احساس می کنم طلاقهای تفافقی بعضی شان چنین محتوایی دارند).
بعضی از روشنفکران هستند که از گذشته خود( تاریخ) خبر ندارند و سرگشته اند. تنها نکته ای که خبر از تاریخ دارند ارثی بود که مادر مرتضی برای زنش گذاشت. یک روسری شمالی. که آن هم پاره شد و رفت( یعنی این مشکل ادامه دارد).
به راستی هنر تنها در نقاشی خلاصه می شود که روشنفکر آن را به در و دیوار خانه اش نصب کرده است. حال آنکه در تاریخ گذشته ما چنین چیزی مرسوم نبوده. یعنی در گذشته ما بی هنر بوده ایم . بی هنر زندگی می کردیم. نمی توان فرش را جزو هنر قرار داد.
بله عده ای هستند که به سمت جامعه کنعانی به پیش می روند که انسان گرگ انسان می شود( هابز)
داستان یوسف در کنعان بود که برادرانش او را به چاه انداختند.
آری اگر دیر بجمبیم اگر امیدمان نا امید شود( همین که در فیلم زن تکه ای از مانتو خود را به درخت گره می زند امید در او می دمد)باید به استقبال جامعه کنعانی رفت.
پس بیاید دین را از درون تهی نکنیم تا وقتی از ما پرسیدند که به که قول دادی؟( تکه ای از دیالوگ فیلم که فروتن از ترانه می پرسد) نگوید نمی دانم به که؟ خودم( نماد اومانیسم ) به تو؟ نمی دانم!!!!!!!!
بگوییم به خودم و خدا.
-بازی علی دوستی همچنان آدم را سحر می کندو از دیدن آن لذت می برد.
او همچنان در اوج است
چه در شهر زیبا و چه در کنعان در دو طیف مخالف.
در باره فیلم سخن بسیار داشتم که به همین چند کلام بسنده می کنم.

