دختری در محل بازی کودکان ساعتهاست که در حال بازیست و  کس و کاری انگاری ندارد.

 مادری نگران بود که تماس گرفته بود. پرسیدم سر و وضعش به بچه های کار میخورد که گفت خیر، اما لباسهایش تمیز نیست. از او خواستم گوشی را به کودک دهد . نامش را پرسیدم و کودکانه و شنگول حمیرا خود را نامید و  عشق بازی بود و نتوانستم بیشتر مصاحبه کنم. از او خواستم مامور کلانتری مستقر را در پارک را خبر کند  تا ما اقدام کنیم.

 از کلانتری زنگ زدند که بچه اینجاست و بیایید ببرید. در کش و قوس این بودیم که کی ببره و دعوا های اداریمان که کلانتری تلفن را قطع کرد.

ساعتی بعد، مردی زنگ زد، 

 آقا بچه گم شده اعلام نکردن؟

نام بچه را پرسیدم:

حمیرا

داشتم آدرس کلانتری مربوطه را میدادم که

 یکهو مرد پشت تلفن گفت: آقا رضازاده شمایی؟

 متعجب شدم و پرسیدم شما؟

 یکی از کودکان کاری بود که چندین سال مربی او بودم. کودکی خجالتی و سیاه ، عاشق پیشه و دلباخته‌ی فیلم های هندی، هر چه پول در می اورد را بر سر فیلم هندی میداد تا دو  سال پیش دم دم های عید کمکش میکردم، مرد زندگی شده بود و دختری داشت که  بهم گفته بود نامش را فاطمه الزهرا خواهد گذاشت و یکهو حمیرا شد

 

بعد از ده سال از آشنایی ما از صدایم شناخت و یک فیلم هندی طوری ای دوباره رقم خورد.

بیست و پنج سالم بود و او پانزده ساله که خودکشی کرد، سریع بردم بیمارستان و بستری و... 

 گفتم چرا؟

گفت چرا نه؟

و من پاسخی برای سیوالش نیافتم. مممم در همین مِن مِن ماندم و از آن سال به سراغ کتابهای فلسفی و اساتیدش رفتم.

 و اکنون با این تصادف تلفنی با تبسمی دوباره  به موضوعی می اندیشم.

زندگی دایره ای کارمایی در نگرش هندیست یا

همین نگاه خیامی  و اینجهانی که برگزیده ام: دریاب دمی که شب میگذرد.

 

 

@parrchenan

 

نوشته ای  کوتاه پیرامون این پسر که دو سال پیش نوشتم

 

 

 

سیزده به در

 

از زمانی که مددکار شدم، تقریبا با موضوع انتحار، درگیر  شدم، و یکبار با سوال کوبنده پسرک روبرو شدم: چرا خودکشی نکنیم؟ و من لال بودم از پاسخ. آن زمان برای او که هیچ اما برای خودم هم جوابی نداشتم، اما این روزها برای خودم پاسخ دارم. در این هشت سال فکر کردم که من اگر قرار بود انتحار کنم، آن چه دلیلی می داشت، یک پاسخ که یافتم، آن بود که اگر کور میشدم. نابینای مطلق. نگاه و دید و دیدن مهمترین معنای زندگی ، زمانی برایم بود. اما این روزها که خنده های خورشید دیدنم بیشتر از روزگار هشت سال پیشم شده، به این پاسخ خنده میگیریم. آن قدر این دنیا راز دارد که تو می‌توانی بنشینی و به رازهای زندگی، فکر کنی و بیندیشی  و در باغ معنا قدم بزنی که دیگر دید و دیدور شدن و دیدن، مثل سابق همه زندگی نیست.

 این روزها هر لحظه و هر زمان و‌مکان برایم راز دار تر شده و حیران ترم. از کشف آدم ها، روابط آنها، تا خودم و دنیای درونم. و طبیعت و آسمانی که گویی کلید- دندانه های این قفل راز ، هستند.

سیزده بدر، روزیست که بسیاری از بچه های شبانه روزی به انتحار می اندیشند. روزیست که بذر هر چند میکروسکوپی قاصدک وار آن، در کشت ذهن آنها می افتد و نسیم محبت خانواده ها به هم در این روز، و دیدن آن برای آنها ،برای بچه های شبانه روزی , باد خواهد بود، شاید طوفان.

 الهی توان مقابله با این باد و این بذر را در خود بپرورانند.

سیزده بدر، روزیست که آدم های تنها و آنهایی که خود را در تنهایی بین فردی میبینند، روزیست ، سخت و جانکاه.

اگر جایی رفتید و غریب و غریبه ای، خصوصا کودکی را دیدید که خیره، و ماتِ تماشای شما شده، از مٙحبت به او دریغ نورزید. شما آنجا یک مددکار خودکشی شاید باشید. قسمتی از گفتگویتان را با او تقسیم کنید. چون نان یک سفره ی خانواده.

 

@parrchenan