سهیل رضازاده:
سوار قطارم و از دل باغها و جنگل ها شمال در حال عبورم.
هنوز در حال خوانش کتاب بسیار غنی ایران بین دو انقلاب آبراهامیان هستم و به این خط  راه آهن فکر میکنم و یهو انگاری که با خودم بلند بلند فکر کرده باشم به همسفرانم میگویم اینجا آغار ما به دنیای مدرنیته بوده است. از پل ورسک عبور میکنیم و به این جمله که گفتم می اندیشم.
«ما» ، « مدرنیته»
 این ما دقیقا کیست؟ این مدرنیته دقیقاً کجاست؟ چیست؟
خط راه آهن سراسری ایران، بخصوص پل ورسک نماد ورود ایران به دنیای مدرنیته است.
به سفری سال پیشم به استانبول رفتم فکر میکنم، میدان استقلال و نماد ورود ترکیه یا عثمانی سابق به مدرنیته و خط تراموایی که از این میدان شروع شده و به تنگه بسفر ختم میشود.
آیا ما ایرانیان نمادی برای مدرنیته داریم؟
 آیا مدرنیته را پذیرفته ایم؟
نماد میدان آزادی برای انقلاب پنجاه و هفت در خاطره جمعی ما ثبت شده است، اما هنوز به نمادی برای ورود «ما» یعنی «ما ایرانیان» به مدرنتیه هنوز دست نیافته ایم.
به نظرم هنوز پس از سالها از ورود به مدرنیته، این نماد قطار و ریل راه آهن می‌باشد ‌
بشر در طول ده هزار سال پس از انقلاب کشاورزی جاده داشته است.  برای عبور انسان ها، سوارهایش، پیاده هایش، گاری هایش، جاده داشته است. اما تنها و تنها ریل بوده که ما انسان های مدرن را از همه بشر جدا کرده است. راهی دگر بر ما عرضه کرده است و این نماد بجایی برای «مدرنتیه» خواهد بود. سفر یعنی قطار یعنی ریل، یعنی جمعی که در واگنی زمانی از حضورشان را با هم وارد گفتگو خواهند شد، گفتگویی رُخانه، چهره به چهره، مو به مو. از خاطرات خود، از هر چی خواهند گفت. و پنجره ای بزرگ که همچون ال سی دی های اچ دی منظره هایی ناب از پیرامون ریل بر چشمانت خواهد بخشید. کاملا بصورت سنتی و غیر دیجیتالی، خوشا دریچه ای همچون پنجره قطار.
 تا به حال دقت کرده اید در ماشین چه مقدار سخت است گفتگو!
تو مجبوری کج شوی، مجبوری روبرو بنگری  و نتوانی در فضای گفتگو قرار گیری. ماشین های جدا از هم همچون رقیبان در حال سبقت هستند، تو نباید عقب بمانی که عقب ماندن تو طبقه تو را با توجه به نوع ماشینت هویدا خواهد کرد، گویی فلسفه زیستی  
 از زندگی عقب نماندن در جاده اتفاق می افتد اما امان از ریل کسی قرار نیست عقب بماند. مسافری از مسافر دیگر، معنای عقب ماندن و جلو رفتن، سبقت گرفتن را از این انسان خودخواه میگیرد  و تو قرار است با دیگری مسافر باشی همچون زندگی، عقب ماندن و جلو افتادنی در کار نیست و  تو مسافر قطار را وادار به درنگ میکند.
در جاده تو دچار عصبیت و خشمی از ماشین دیگر، از رانندگی دیگری،از این که نزدیک بود تو را بکشد، از این که نزدیک بود نیست شوی، از هستی به نیستی برساند، هر چقدر هم قانونی برانی باز در معرض هستی، معرض خطر رانندگی دیگری. اما قطار، از دیگری خشمی نداری آنقدر چهره به چهره، چشم در چشم، رخ در رخ با دیگری میشوی که بابی برای گفتگو پیدا میکنی. قطار زندگی در دور کند را بر تو جلا میدهد و جاده زندگی فست این پست مدرنیته ها. اینها که صدم های ثانیه را هم برای جلو زدن غنیمت میدانند.
 تا به حال بر روی ریل ایستاده اید؟
وقتی که در ریل می ایستی دلت میرود تا آخر ریل و آخر ریل کجاست؟ که زمین گرد است و ریل ها بهم متصل.
دوستان، خودم و شما را دعوت میکنم به مسافر شدن، دعوت میکنم به سفر و اینکه در برنامه ریزی خود ابتدا دروازه مدرنیته که راه آهن  و قطار است را در ذهن خود اول مرور کنیم و بعد آیتم های دیگر.
بیایید مسافر ریل ها باشیم بیشتر، تا جاده ها.
حیف است که دروازه وردمان به مدرنیته را با ذهن بدوی جاده ساز  مهندسان امروز به دوران قبل از مدرنیته بازگردانیم. بیایید زحمت هزاران هزار انسان و نیاکان مان را که در تونلها  راه آهن کار کردند و جان کندند را محترم شماریم و اجازه ندهیم به دوران قبل از مدرنیته بازگردیم.
نماد مدرنیه برای ما همچون ترکیه ریل باشد.
 و برای من انسان مدرن همچنان قطار، حرف اول را بزند.

@parrchenan