پایان فصل پنجم.
غمی بر دلم می نشیند، از جایم بلند میشوم و بیرون می‌روم . آسمانِ ابری و سیاه و نیمه بارانیِ بهاریست‌. چند نفس عمیق میکشم. اواسط کتاب تاریخی« ایران بین دو انقلاب »هستم و پایان فصل پنجم، کودتا ضد دولت محمد مصدق، این چهره کاریزمای آن برهه تاریخی. این روزها که این کتاب را میخوانم، دلم بسیار با ایران زمین است. دلم برایش می‌سوزد. دلم برایش تنگ میشود. دلم با تک تک انسان هایست که در این سرزمین زیست کرده و می‌کنند. دلم با نسلیست که در حال رشد در آن است. گویی او در نقطه بزنگاه های تاریخ، کم می آورد. مثل ورزشکاری که به آنی، خالی کند.

از یک طرف دلم با میرزا و نهصت جنگل و کلنل پسیان و گل محمد کلیدر و توده هاست و  قسمتی از وجودم از طرف دیگر ایران عزیز و مدرنزایسونی رضا شاهی و جمع و جور کردن ایران تکه پاره توسط او. دوخت و‌دوز و جمع جور کردن سرزمین توسط رضا شاه.
این دو شقه بودنم را دیگران به گونه ای دگر احساس میکنند. اگر از طریق پرچنان مرا شناخته باشند و بعد حضوری مرا  دیده باشند، اول باورشان نخواهد شد، آدمی که مدعی تحلیلی زندگی کردن است، اینگونه باشد. چرت و پرت گو و تا حدودی ملنگ و شاید طناز. این دوشقه بودن را هنوز دوست میدارم.
هم افراد و دوستانی از طبقات فرودست دارم و هم بالادست.

با دوستم پیمان، در پارک نشسته و سر در گفتگو داشتیم  که جوانکی معتاد  با چوبی در دست و سر و صورت زخمی آمد سمتمان.
« آقا دوا داری؟»
قیافه پیمان که بچه مثبت است و احتمالا مرا با ساقی پارک اشتباه گرفته بود. همدلانه با او برخورد کردیم، کنار مان دراز کشید و  ما هم دوباره به گفتگو خود ادامه دادیم. به صورت ورزشی به پا خواست و با ما دم گرفت. وارد گفتگو سه نفره ای شدیم و بیشتر سخن راند. پرسیدم ورزشکار بودی؟ و از مدال هایش گفت و...
با هم رفیق شدیم و رفیقانه ما را ترک کرد، بدون آنکه ما بترسیم، یا او به ما آسیب بزند. کمی جلوتر با افراد دیگری در پارک درگیر شد و از پارک بیرون زد.
 دو شقه بودن یعنی آنکه، فرهیخته‌ای همچون پیمان را به گفتگو نشسته باشی و از طرف دیگر با معتادی همدل شوی و نامش را بگوید که « برو در گوگل نامم را سرچ کن».


@parrchenan