۱۷
دختری هفده ساله ای که در خیابان ول بود ،
تلاش کردم او را به سمت خانه امن هدایت کنم، زیر بار نمیرفت، اما حُسنی که داشت، « صحبتم» را میشنید. هر نیم ساعت زنگ میزد و دوباره صحبت را از سر میگرفتیم. ساعت چهار و ربع صبح بود که زنگ زد که: من جلوی آدرسی که داده ای هستم.
فردا ظهر از مرکز مربوطه پیگیر شدم که آیا واقعا مراجعه کرده است؟
مراجعه کرده بود، اما مرکز را بهم ریخته و در نهایت چند ساعت بعد فرار کرده بود.
خستگی شبانه در تنم ماسید.
به این فکر میکنم که ای کاش همکارهایم، «هم صحبت» بهتری برای دختری هفده ساله و خسته و رمیده بوده و می توانستند اعتمادش را بخرند.
شاید چهار صبح سخت بوده «هم صحبتی».
یک تبریک و آفرین برای پیمان دارم که پروژه ای که در دست گرفته بود را به سرانجام رسانید.
« پروژه پیگیری تابعیت ایرانی گرفتن فرزندان مادر ایرانی»
برای رسیدن به این مهم، افغانستان سفر کرد و کلی مصاحبه با مقامات کشوری و ذینفوذ داشت.
خیلی خسته بود، از اول عید خسته بود اما در نهایت مزد تلاشش را گرفت، تا مرز نا امیدی رفت اما در این سرزمین بی خورشید ساکن نشد.
دمش گرم.
به نام سپهرداد از شخصی هایش مینویسد و
در کانال دیاران، از اخبار مهاجران:
@diaran
از دلنگرانی هایمان میگفتیم، گفتم از جنگ میترسم، از سرزمین سوخته شدن.
مرا حوالت به خیام و در لحظه زندگی بودن داد،
گفتم ای کاش کتاب ایران بین دو انقلاب را نخوانده بودم،« ایران اکنون برایم، گویی جسم دارد».
پیمان:
میوه آگاهی!!
@parrchenan