بر زیر  بعضی برگه گزارش ها، بیتی یا قطعه ای شعر مینویسم.
برای یافتن آن بیت و قطعه، دقایقی و لحظاتی ام را در شعر و احساس میگذرانم.
فکر کنید یک تلفن داشته اید که پس از شنیدن داستانِ راوی پشت تلفن، به این تشخیص رسیده ای که ، گزارش، نیاز به پرونده شدن دارد. یعنی حجم زیادی داستان نه خوش شنیده ای که احتمالا و اتفاقا بسیار هم واقعیست.
و بلافاصله بعد از این همه حجم داستان تاسف انگیز که شنیده ای، وارد شعر و غزل و قطعه میشوی.
شبیه همان آبلیمو تو فیلمهاست که بازیگر نیمه جاهل با یک لهجه و تُن صدا به طرف مقابلش می‌گوید:
 «آبلیمو بخور میشوره می بره پایین»!
بماند که بعضی واحدها گویا از این که شعری پای برگه باشد خوششان نیامد و گفتند بر روی همه پرونده ها ننویسم!! 
و من هنوز نفمیدم چرا

 خودم قبل از آنکه پشت تلفن بیاییم، در نیروی گشت بودم، خیال می اندیشم و خودم را دوباره در آن حال میگذارم و اینکه اگر پرونده قطعه شعری داشت. اینکه بعد از بازدید و دیدن پلشتی موجود در داستان آن زندگی و در ماشین و سرما و گرمایش و در تهران و ترافیکش به شعری فکر میکنم که در آن فضا برابر چشمم ظاهر شده است. احتمالاً حالم را به میکرد و ذهنم را در فضای خیال انگیز شعر قرار میداد تا فضای دهشتناک پرونده.
باری
 گاهی که شعری در اولین پرونده که پر میکنم، می نویسم،  شعر، خودم را هم میبرد، تا شب باهاش عِشقّ میکنم، تا شب حتی گاهی زمزمه میکنم.


شیفت قبلی به یک تک بیت از سعدی رسیدم و در آن ماندم، جُمب، نخوردم، باهاش هی حال کردم. از بعد هشتصد سال موجز و مختصر و مفید به زیباترین حالت نکته نغزی گفته است:

شنیدمت، که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و، دلم خوش، به انتظار عیادت

آخر شب ساعت دو شب پشت خط تلفن بودم، خبرهای گُهی جنگی بر سر خط خبرها می آمد و خلقم را تنگ کرده بود. ذهنم مثل این اسکیزوفرنی ها شده بود، لحظه ای ذهنم در خبرهای جنگی بود و لحظه ای دیگر به این بیت می‌چسبید
 انگار که ذهنم تلوزیون است و کودکی خردسال کنترلی دستش افتادست و دایم کانال یک و دو میکند. یک، حالا دو، حالا یک.
همین که خیالم در تک بیت گیر کرد، گفتم برو کل غزل را بخوانم و ...
 حظی بردم
 در نیمه های بامدادی، با غزلی از سعدی مست شدم، ساغر پر کردم و خالی.


کهن شود همه کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت
گرم جواز نباشد به پیشگاه، قبولت؟
کجا روم؟ که نمیرم بر آستان عبادت
مرا به روز قیامت، مگر، حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم، چه جای موت و اعادت
شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و، دلم خوش، به انتظار عیادت
گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم به بزرگی و، مشتری به سعادت
بیایمت که ببینم؟ کدام زهره و یارا؟
روم که بی تو نشینم؟ کدام صبر و جلادت؟
مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی
گرفته دامن قاتل، به هر دو دست ارادت
اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و، رفتنی به شهادت

سعدی

 


پی نوشت:
می‌خواستم از چیزی دیگر بنویسم، اما خبرهای جنگی اجازه فوکوس کردن را بر من نداد و دلی نوشتم.

 

@parrchenan