اوایل بامداد بود که گریان و مستأصل تماس گرفته بود. زنی که از مرد خود از همه ابعاد ناراضی بود و افکار خودکشی داشت. زنی کارمند که در ارگان خوبی مشغول بود و تنها دلیلی که او را وامی‌داشت هر روز که صبح و عصر سوار مترو میشود ،خود را روی ریل آن نیندازد، کودکش بود.
دقایقی شنونده بودم و مختصر صحبتی کردم و قرار شد اولویت اولش تحت کنترل درآوردن افکارش باشد و بدین منظور صبح اول وقت، به روانپزشک و بیمارستان روان مراجعه کند و احتمالا دارو درمانی داشته باشد.
اما چیزی که این گفتگو را برایم متمایز کرد جمله ای بود که در حین گفتارش زد:

«بخدا هیچ کدام از همکارانم وضعیتم را نمی‌دانند، هر روز که میرویم اداره، الکی هایِ خود را نشان هم میدهیم و اینکه  الکی ما چقدر خوشبختیم. باورشان نمیشوند که من در چنین وضعیتی باشم».

زندگی اینستاگرامی  و مجازی این نقابی که همیشه تاریخ بر رُخ اکثریت انسانها بوده را قوی تر کرده است و اجازه داشتن یک گفتگو ناب، یک بودن در حریم دل را از ما گرفته و آن زمان است که به مترو، جور دیگری فکر میکنی و می‌اندیشی و هر بار حضور در ایستگاه آن، حکم خط مقدم مرگ_زندگیِ تو میشود.

مراقب باشیم این نقابها، ما را از حضور در حریم دل، محروم نکند.  
«حریم دل در گفتگوهای بی نقاب حاصل می‌شود».

به قول سیاوش قمیشی ما همه‌مون بازیگریم یکی ترانه خوان و یکی غزل فروش.

@parrchenan