قسمت آخر گات
سوار دوچرخه در خرداد بهاری تهران باشی و در انتهای رسیدن به میدان تجریش، دخترکی نه ده ساله، خسته از ترافیک خیابان، سر به بیرون از پنجره ماشین کشیده باشد و در زمانی، نگاهش به نگاهت برخورد کند و تو یک چشمک و زبان درآوردن ریز نه از آن مدل برای خندان خردسالان که از جنس خاص، بزنی و یک لبخند ریز و اسمی و زیبا در چهره دخترک بنشانی و تحویل بگیری.
از ماشین گیر کرده در ترافیک عبور کنی و تا خانه و حتی شب هنگام خواب، نئشه این لبخندِ اسمی کاشته شده بر لب کودکی باشی.
###
نمیدانم چه تعداد از خوانندگان پرچنان، کلیدر دولت آبادی را خوانده اند. جلد دهم این کتاب را مانیفیست نویسنده، برای خودم، نامگذاری کردم معتقدم که نویسنده نُه جلد کتابش را برای این جلد دهم نوشت.
حالا چه شد که افکارم سر از کلیدر درآورد؟
قسمت آخر گات یا سریال بازی تاج و تخت هم گویی اینگونه بوده است.
هفت سال سریال ساختند تا قسمت دیالوگ محور آخر و مانیفیست وار آن را، همچون هویتی و فلسفه ای و تاریخی به مخاطبان اینک جهان وطن شده شأن دهند.
این که پول و منابع نظامی و هوش و هر چیز دیگر قدرت نمیآورد، اما داستانی زیبا و کامل و فهم عام پذیر آری.
قسمت آخر این سریال سرشار از مانیفیست غربیان است. غربیانی که در قرن بیست و یک زیست خواهند کرد و نیاز به باز تعریف هویت و تاریخ و داستان خود دارند.
هفت سال این سریال را ساختند تا بتوانند مانیفیست قسمت آخر را به مخاطب خود بچشانند.
@parrchenan