یاد آنها
بر روی دوچرخه در حال رکابیدن هستم و پادکستی گوش میدهم که پیرامون نوستالژی رادیویی است.
از گذشته دور رادیو، صداهایی را پخش میکند.
قصه ظهر جمعه با صدای محمدرضا سرشار، در کودکی، این برنامه را محال بود از دست دهم.
یاد بابا بر دلم مینشیند و پرتاب میشوم دوران کودکی، در سفره ناهار نشسته ایم و ناهار میل میکنیم و قصه ظهر جمعه را گوش فرا میدهیم. غذا خوردن ما در سکوت بود، بابا اعتقاد داشت، حرف زدن هنگام غذا خوردن باعث میشه غذا در گلو بپره. یک نوع منش آلمانی بود که فکر کنم از زمان زندگی جوانی اش در آلمان به یادگار آورده بود.
برای همین، قصه در سکوت کامل گوش داده میشد و خستگی کوه و کم خوابی شب کم کم بعد از سیر شدن شکم بر چشمان کودکی ام حاکم میشد.
معمولا ساعت سه چهار صبح میدان مجسمه دربند بودیم و صبحانه را در شیر پلا میخوردیم و ناهار، خانه بودیم. هر وقت میپرسیدم چرا آخه اینقدر زود میریم؟ میگفت به گرما نخوریم.
قبول کنید قصه ظهر جمعه، بعد از خستگی کوه که بر تن کودکی هشت نه ساله نشسته و شکمش سیر شده و در جمع آرام خانواده نشسته نوستالژی عجیبی ایجاد میکند و دلتنگ پدری میشود که دیگر نیست.
راستش نمیخواستم این مطلب را بنویسم. این موضوع در جریان سفر رکابزنی به کرمانشاه برایم اتفاق افتاده بود و قدیمی شده بود.
اما مطلب تلخی باعث نوشتن این نوستالژی شد.
از سال۸۶ که شروع به نوشتن وبلاگ کردم، وبلاگ های دیگری هم میخواندم. یکی از این وبلاگ ها، وبلاگ تیر چراغ برق بود به نویسندگی فقط باش.
دیروز خبردار شدم، به ناگهان، مادرش را از دست داده است. سالها وبلاگ خوانَش بودم و به قول دوستی، در نوشته های او با خانواده اش زندگی کرده بودم، غم عجیبی مرا فراگرفت. اصلا انتظار چنین غمی را نداشتم. شاید دو روز شیفت بودن و بیخوابی و خستگی ناشی از آن، روزه داری یا هر چی دیگر باعث شده بود، زیست شیمی خونم مستعد این فضا باشد.
وقتی غمی بزرگ مرا فرا میگیرد، سمت چپ قفسه سینه ام سنگین میشود.
نوشت هنگام تشیع جنازه، این بیت را میخوانده است:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
خودم و خودتون را در خیال تصور کنید مادرتان مرده و بعد این غزل را با آن خیال بخوانید. اینگونه، غزل، غزل عاشقانه نیست اینگونه، غزلی مادرانه است.
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود
برای افطار میرسم خانه، هنگام بین دو نماز مادرم، چای دستش می دهم، بغضم میگیرد.
هدفم از این نوشته آن بود که:
قدر «آنمان» که با «آنها» داریم بدانیم.
نیست شدن اساس طبیعت است.
@parrchenan