سوار چرخ هستم و کنار غول بزرگه( اتوبوس بی آرتی) منتظریم چراغ سبز شود و پارک وی را عبور کنیم.
 راننده اتوبوس کنارش مرا می‌بیند و درب بادی کنار دستش را باز میکند و وارد گفتگو میشود. این که خود دوچرخه دارد و با آن آخر هفته ها رکاب میزند و دمتون گرم و...

مطلب سپهرداد رو میخواندم که در حال و هوای اولین روز رکاب زنی اش را نوشته و قسمتی از دیالوگ خودش را با فردی در میدان سپاه را بیان کرده است.

رکابیدن و حضور با چرخ در معابر و جاده ها، قانون بازی را عوض میکند. تو با افرادی دیگر و نگاه های متفاوت از آنچه عرف اظهار میکرده، روبرو میشوی.
 اینکه در مسابقه نمایش ثروت و طبقه و جایگاه، ( از طریق ماشین شاسی بلند و خارجی و...) تو بازی دگر را انتخاب کرده ای...
 
معتقدم دوچرخه، روابط اجتماعی انسان را گرم میکند.
دیگری را وادار به سخن گفتن با تو میکند و تو برای یافتن امنیتی برای چرخی که پارک خواهی کرد، وادار به سخن گفتن با دیگری،  نگهبان ساختمانی، مغازه داری، کاسبی، ...خواهی شد 
و این نه مگر
 شعار مهم بهداشت جهانی در مبارزه با افسردگی‌ست؟


با من حرف بزن.

پیمان پیام داده بود که سهیل کی زحمتت رو جبران کنم؟
پاسخش دادم:
 همین که رکابان شوی، سوار پاندایت شوی جبران شده.

###
دوستی بهم زنگ زد و درباره کتاب‌های حراری پرسید و قرار شد برایش تهیه کنم
 تا شب، شنگول این دیالوگ بودم
 این که معرفی کتابی در پرچنان، جرقه دیالوگی شیرین و دیداری احتمالی را رغم زد.


@parrchenan