تابستان را دوست دارم ۳

مجموعه افکاری که پیرامون تابستان در ذهنم می‌چرخد را به مرور بیان میکنم:

تابستان را دوست دارم
از برای آنکه چهار بامدادش روشن است، نُه شبش هم.
 و وقتی روشن است، یعنی زندگی، یعنی آواز پرندگان. در تابستان، آفتاب، غروب بگی کرده نکرده، طلوع می‌کند و یک جقِلّه خواب بست است که قبل پرندها بزنی بیرون.

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم
نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
مولوی

تابستان را دوست دارم
 از برای کودکانی که جایزه کوشا بودن در درس ها، خانواده،  برایش، دوچرخه‌ای تهیه کرده است. هنوز، پایه کمکی دوچرخه، تعادل اش را حفظ میکند و آخر تابستان وقتی پایه جدا میشود، شوقی دیگر در او زنده میشود.
تابستان را دوست دارم از برای غروبهایش و نشستن در خیابان روبروی کافه ای و ساندویچی و... 


@parrchenan

سهیل رضازاده:
این دوزاده ثانیه،  پشتش، صدها ساعت کار دواطلبانهِ انسانهایی نیک ضمیر و خوش نیت خوابیده است.
پسرکی معلول تقریباً دو سال پیش، به ۱۲۳ زنگ زد و...

اکنون نوجوانیست که میخواهد کمک خرج مادرش باشد. 
منطقه محل سکونتشان، نزدیک ترمینال جنوب است.
احتمالا دست فروشی در محله شأن را پیشنهاد دهم.
اگر دوستی، فکری، و یا کمکی داشت، لطفاً از ما دریغ نکند.

@parrchenan