تواریش یولداش ریفیق
به مرزن اباد دعوت شده ام و هویجوری( همین جوری) کوله پشتی ام را هم محض احتیاط با خود برده ام که اگر پا داد یکی از قله های تخت سلیمان را صعود کنم.
روز جمعه، وقت مناسبی بود برای صعود به قله علم کوه.
شب قبلش که وسایلم را فراهم میکردم، یکی از همسفران جمله ای گفت که برایم بسیار پر شکوه آمد:
«خوش به حالتون چقدر ذوق دارید»
از بس در این سالها، به کوه و سفر عادت کرده ام که خودم ذوق خودم را دیگر تشخیص نمیدهم. یکی از بیرون که به احوالاتم مینگرد متوجه این ذوق و اشتیاق میشود.
عادت حتی در ذوق کردن و در اشتیاق هم، تو را از خود، غافل میکند.
در طول مسیر صعود به این جمله همسفرم فکر میکردم.
این روزها، هر روز به سئوال « که چی؟» فکر میکنم و پاسخ هایم روز به روز کمترمیشود، گویی دستم خالی تر میشود.
گویی معنای زندگی این روزها، برایم در همان شوق و ذوقِ برای دیگری آشکار و برای من پنهانی،نُمود یافته است و در افکارم، کردارم و گفتارم بروز پیدا میکند و من اما به آن،« عادت» کرده ام.
خوشحال بودم که همچون کودکی ام، چکاد قله ای و برنامه ای سر شوقم می آورد. شوقی که دیگران آن را فهم میکنند.
شاید ده سالی میشد از حصار چال قله علم کوه رو صعود نکرده بودم. اولین صعودم به علم از این مسیر به همراه بابا بود. نزدیک مرجیکش، به «ریفیقم» نقطه ای از دشت را نشان میدهم و میگویم:
با بابا آنجا چادر زده بودیم.
امسال برف و یخ عظیمی منطقه را در برگرفته است. تقریباً دشت زیر انبوهی از برف است و در تعجب ما، هیچ گروه و فردی در منطقه نبود و ما دو نفر به همراه یک فرد بومی، تنها صعود کنندگان قله بودیم.
نزدیکی های قله، وقتی پر از هورمون های صعود شده ای و هیجان و عاطفه ۴۸۰۰ به سراغت آمده است، تابلو قله را میبینم و ای جان گفتم، گویی عزیزی، دُردانه ای را ببینم. یاد بابا هم، همچون ابرهای سفید زود گذر بالای قله به سراغم می آمد و میرفت.
بابا برای من « یولادش» بود و اکنون با « تواریش» دیگری بر چکاد دومین قله ایران زمین بودم.
روزها میروند و می آیند و این تنها «رفاقت، یولادش، تواریش» است که برای آدم زنده می مانند.
حال میخواهد نامش، بابا، پسر خاله، دوست، بقال محل، هم خدمتی، همکار، هم شیفت، هم پا، همرکاب ... و به هر زبانی، فارسی، ترکی، روسی... باشد.
همین که «ریفیق» تو شد، قسمتی از سلسله و دنباله رفاقت های از کودکی تا اکنون ات میشود، زمانی در روزگاری، برای تو نامش پدر بوده و آن لحظه نامش همنورد میشود و وقتی بر روی چکاد کوه، در آغوش هم می آیید، گویی با همه ریفقانت از کودکی تا حال، با هر نامی که می شناختی، هم آغوش شده ای.
آنها که دیگر عدم شده اند، برایت جسم مند میشوند و در آوغش جسم مندشان می مانی.
همه خاطرات شیرینت، همه «آن»هایت، همه لحظه هایت در زمان رسیدن به قله و هم آغوشی، جسممند میشوند و تو آنها را آنها را که اینک یک شده اند، یک جسم، که نامش «ریفیق» است در آغوش میکشی، یگانگی را اینگونه برای خود باز تعریف میکنی.
به هدف رسیده ای و قله اکنون برایت مفهومی جز رسیدن به نقطه شروع ندارد، لحظاتی بیش، بر روی قله نمی مانی، همین که به قله رسیده ای، تامام است و اراده ی عزیمت به پایین داری.
در راه برگشت، همه گلهای نازدار، همه جوی ها، چشمهها و طبیعت را به چشم «ریفیق» می بینی و از دیدن آنها در یگانگی به سر میبری.
خرگوش زرنگ را در زیر سنگی میبینی و به او هم سلام میدهی.
برای صعود به علم در امسال پر برف، بهتر است کلنگ، همراه داشته باشید.
@parrchenan