قله خشچال و دریاچه اوان
بر فراز خشچالم و به صدای بادی که بر جان پرچم برافراشته بر قله افتاده، گوش سپرده ام.
قرار است از قله به سمت شمال سرزمین حرکت کنیم.
تا دور دستها چشم می اندازم، حداقل دو روز راه است. کمبود زمان داریم و از این کار صرف نظر میکنیم. میگذاریم برای باقی عمر اگر پیمانه سر، کَشیده نشد.
مسیر بکر و جدیدی را امتحان کرده بودیم. داخل دره الموت از کنار رود کشیده بودیم بالا. راه قدیم آوانی ها به شمال بوده، اینک سالهاست متروک شده است و پاکوب و راه مالرو در حال محو شدن.
درست مَثَلَ دنیا. حتی اگر پایی نکوبتت، فردی، کسی، انسانی، درونت راه نرود، کم کم شروع میکنی به محو شدن، گم شدن، ناپیدا شدن، عدم شدن.
راه در مواجه با رونده برقرار می ماند و انسان در حضور دیگری و اگر این دو نباشند، آن دو هم نیست خواهند شد.
باری
از مسیری جدید رفتیم و چند بار رودخانه پر آب امسال را مجبور به عبور از عرض آن شدیم.
کم عرض ترین یا گدار ترین قسمت رود، محل عبور ما بود.
دو نفر دیگر پریده بودند، کوله ام را به طرف آن دیگری در سمت دیگر رود پرت کردم تا سبک تر باشم.
سبک تر بودن، یعنی جهیدن بیشتر.
رود پر آب و خروشان بود. عدم اعتماد به جهش خود، ترس را در وجودم انداخت، باید انتخاب کنم، یا به آب بزنم و ساعتها با کفش خیس راه بروم. یا یک جهش. از سنگی تقریباً لیز، به سنگی کاملا صیقلی. از این ور به آن ور. دوبار هین دادم خود را، لحظه جهیدن، توقف کردم، ترس. ترسِ از سر خوردن و آسیب.
آن دو دیگری پس چرا جهیدن؟
سئوالی از درونم بود که فقط من شنیدم، در خروشان رود صدایش، پُر بود
قیاس، ای لعنت بر این قیاس که تو را وادار به انتخاب میکند. انتخاب های سخت.
یادم می آید چند هفته قبل تر که تهنا( تنهایی) کوه رفته بود، مسیرم را دورتر کردم تا از لیز خوردگی روی سنگ های خیس کنار رود نباشم.
قیاس خود با دیگری و فریاد آن دیگری که بیاااا.
ای لعنت.
تصمیم گرفتم به آب بزنم. همین که چشمم به آب افتاد ناگه جهیدم.
سمت دیگر رود بودم.
اینک شوقی از جدایی از ترس وجودم را فرا گرفته بود.
انتخابم این بود و اینک از آن رضایت خاطر داشتم.
خوشا سبک بودن
خوشا جهیدن
خوشا سبک بال جهیدن
مسیر را به اشتباه رفته و با صخره ها و سنگ های ریزشی درگیر بودیم.برای یافتن راهی بر روی صخره بودم، راه نمیداد و نیاز به ابزار بود و کوله سنگین سه روزهِ چادر و اجاق و گاز داخلش، از پشت میکشیدم. گویی کسی بود، ناپیدا، کَسِ هیچ کَس که در آن ارتفاع میکشیدم.
به ناچار تهنایی از مسیر رفته بر صخره بازگشتم.
گاهی تهنایی. و خود باید مسیرت را بیابی.
برای این لحظات تهنایی باید به پاهایت اعتماد داشته باشی، برای این اعتماد لازم است، سالها پاهایت را ورزیده باشی. از خواب سحرگاهی، از تعطیلی آخر هفته.
کنار چشمه نشسته بودیم و در لحظه حضور بودیم.
حضور یعنی چَشیدن. چَشیدن همان لحظه. حتی اکنون که من آن لحظه را مینویسم و روایت میکنم، چشیدن آن، نیست، پس بهتر است بگذریم.
به روستای آوان بازگشته و منتظر ماشینی هستیم که ما را ببرد.
تنی به آب میزنیم.
حس محو شدن، جهیدن، تهنایی، چشیدن، قله، همه را در غوطه وری و شنا کردن تا وسط دریاچه در عمقی از ذهنت، با هر دست بر آب فرو بردن، سِیو میکنی.
چند نفری کنار دریاچه آب بازی میکنند اما جسارت زدن به عمق را ندارند.
در ماشین و لحظات غروب آفتابی.
ماشین گردنه پر پیچ معلم کلایه را بالا میرود و خشچال رخ نشان میدهد و سبکی و لبخند رضایت را زیر نور آفتاب لمس میکنی.
@parrchenan