میان این همه تشویش در تو مینگرم
ساعت یک و سی دقیقه بامداد بود که زنی زنگ زد. دقایقی از دیالوگ که گذشت سرسری جواب میدادم، گفت صبح مشاور بوده و گفته باید برود و دارو مصرف کند، اما از داررویی شدن بدم می آید.
گفتم که خوب حرف آخر رو مشاور زده دیگه، داشت خداحافظی میکرد که از تُن صداش نگران شدم. از اون خداحافظ هایی بود که
دیگه برا همیشه خدافظ.
خدافظ
خدافظ ما رفتیم برا همیشه.
الو الو الو
کردم
شنید و دیالوگ را این بار جدی تر پی گرفتم. دقیقه ای نگذشته بود که گفت میخوام دو تا بچه و خودم را بکشم.
تشکیل قطرات عرق را در پشت گوشم ذره ذره حس کردم
دخترک، در دوازده سالگی به زور، شوهر داده شده بود و شوهرش سالها زندان بوده و بعد از آزاد شدن، متواری و کارتون خواب شده است. با 22 سال سن، صدای زنان میان سال را داشت. از سختی های بزرگ کردن دو کودک خردسال گفت و اینک به فقر مطلق رسیده بود، فقر مالی، فکری، حمایتی، وجودی.
گفتم همکارانم را میفرستم، تا مشکلاتش را کم کنیم.
از ریس شورای شهر گفت که با فیلمبردار و خبرنگار، آمدند زندگی اش را در دایره ریختند و اما هیچ.
از همه، ارگانهای حمایتی، اشخاص، خدا، بی خدا، ناخدا از همه نا امید بود.
او ساکن یکی از شهرهای اقماری بود.
با کلی مکافات توانستم ازش وقت بگیرم تا فردا صبح که همکارانم را بفرستم و آنها حتما کمکش خواهند کرد. ازش تقاضا کردم، هر موقع شب باز افکاری این چنین به سراغش آمد زنگ بزند.
پایان تماس شد و کمبود اکسیژن داشتم، اضطرابی در چشمانم موج میزد که همکارم گفت نترس، برو استراحت کن، تا فردا اتفاقی نمی افته.
قطعا این زن نیاز به بستری شدن در بیمارستان اعصاب و روان داشت و بچه ها باید تا مدتی از او گرفته میشد و چون میگفت هیچ کس را ندارد، در بهزیستی ماندگار میشدند.
گزارشم را نوشتم.
من معمولا در پایان گزاراشاتم تک بیتی تک مصرعی، قسمتی از غزلی، شعر نویی مینویسم.
آمدم شعری بنویسم، با این مصرع از سعدی مواجه شدم و تا ساعتها همچون ذکر ورد زبانم بود:
میان این همه تشویش در تو مینگرم.
رفتم سراغ بقیه شعر:
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان این همه تشویش در تو می نگرم.
معنای کلی بیت اینگونه است که قیامت که حسابرسی اعمال همه انسانهاست و پدر، پسر را، پسر، پدر را، نمیشناسد و همه در تشویش و اضطراب مطلق و نگرانی هستند، من در میان آن همه تو را می شناسم و و پیدایت میکنم و نگاهت میکنم
و چون عشق یعنی آرامش، با یافتم تو آرامش میگیرم ( این قسمت، تفسیر من از« تو »، در مصرع دوم در معنای عشق بود)
از شما میخواهم خودتان را جای من بگذارید، تلفنی که ابتدای آن را سرسری آغاز کرده اید و بعد متوجه شده اید که موضوع چقدر جدیست و احتمال مرگ دو کودک چهار و هفت ساله و مادرشان وجود دارد و( از دست خودت خشمگینی که چرا سرسری حرف زده ای) امکان دسترسی به او در آن زمان شب نیست و ...
و در نهایت با این بیت روبرو شوی.
کاربردی ترین حالت شعر برایت رغم میخورد و تو چون ذکر، آن را زیر لب زمزمه میکنی:
میان این همه تشویش در تو می نگرم.
و حیرانی از سعدی و زبان فارسی که از پس ۸۰۰ سال گویی همین امروز، همین لحظه از برای حال تو سراییده است.
میان این همه« تشویش » در « تو » مینگرم.
@parrchenan
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تأمل او خیره میشود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم
سعدی
@parrchenan