حواشی
چند نفر از خوانندگان پرچنان، پیگیر این مادر و فرزندانش بودند.
همکارانم، همان فردا صبحش، به آدرس مراجعه کرده و مادر را بستری و کودکان را به بهزیستی سپرده اند.
حواشی:
وقتی یک مصاحبه را بد آغاز کنی و آن را دست کم بگیری، وسط های ماجرا کار بر تو سخت میشود، چرا که نمیتوانی به راحتی اعتماد آن فرد را به خودت جلب کنی. مقدمه خوبی نچیده ای، گویی که وسط امتحان کنکور رسیده ای و مراقب با منت اجازه داده ات که بروی سر جلسه کنکور.
وقت از دست داده ای. او را از مکالمه خسته کرده ای و تازه میخواهی بروی ابتدای داستان.
انگاری که وسط سال تحصیلی، والدینت تازه یادشان آمده باشند که تو را ثبت نام نکرده اند. تو در کلاسی حاضری که بچه هایش، نیمی از کتابها را خوانده اند و تو تازه ابتدای راهی
و تو می مانی و باری که بر دوشت مانده است.
برای همین خاطر و اشتباهی که مرتکب شده بودم به دو دلیل تشویش و اضطرابم افزون شد:
۱. اینکه با بی دقتی ابتدایی، مهارت ناکافی از خود نشان دادم و این برای خودم که دوست دارم مددکاری حرفه ای باشم، خیلی زبون بود.
۲. امکان داشت جان سه نفر، بخصوص دو کودک، بخاطر بی دقتی ام، در خطری جدی افتد.
جمعه که کوه رفتم، بارها و بارها غزلی که بعد از آن تلفن، به قول معروف گیرم انداخت را با صدای خانم اختر یار شنیدم و بعد از آن دلم رفت با سعدی باشم و آوازهایی که شجریان از غزلیات سعدی داشته است.
آری
در میان آن همه تشویش در «تو» مینگرم.
با سر عشق شجریان پای بر روی قله گذاردم.
این تو کیست؟
فکر کنم این تو چیزی، مایه ای در عمق وجود فرد باشد. گوهری که به سادگی خود، نشان نمیدهد.
وقتی فراموشی را می اغازی به ناگاه، جرقه ای مانع از آن میشود که فراموش کردن را به انتها برسانی و دوباره روز از نو.
روزی که با آفتاب طلایی اش آغاز میشود.
@parrchenan
دلمه از آن غذاهای مادرانه است که امضای خاص مادرانه را دارد. برای من هر چه غذا معطر تر، خوراک خوشمزه تر. و دلمه پر، از آن غذاهایی است که عطر در عطر است و یک پله از دلمه برگ بالاتر. چرا که برگ دلمه برگ، معطر نیست و اما فلفل دلمه ای هست.
@parrchenan