اسب شاخدار
خانمی وارد مغازه شد، به دنبال عروسک اسب شاخدار بود. برای نوه اش میخواست.
سن نوه اش را پرسیدم:
سه سال. نوه ام آرزو دارد یک اسب شاخدار داشته باشد.
به این موضوع فکر میکنم و تلاش میکنم به موضوعی دیگر پیوند دهم.
با پسرکی که فرزند دوستانم هست میدویدیم. ( در پست های پیشین اشاره هایی به آن داشته ام) در هنگام دویدن گویی که با خودش حرف بزند.
گفت: آخ جون آرزوم برآورده شد.
پرسیدم آرزوت چی بود؟
اینکه کنار خیابان بدوم.
فکر میکنم ما بزرگترها بسیار نیاز داریم کتاب و رمان و کارتون کودک ببینیم.
چرا؟ تا بتوانیم جهان کودک را فهم کنیم، اینگونه به سمت کشتن خلاقیت کودک نخواهیم رفت و لزومی برای خرید اسب شاخدار احساس نخواهیم کرد. چرا که کودک شاید با یک چوب یا یک چیز، در خیالش، اسب شاخدار را تجسم کند. ما مجسم گر خیالات شویم.
من بزرگسالان اگر میخواهم دوست کودکم باشم بهتر آن است که پا به پای خیال کودکم باشم و با جولان او جولان دهم.
در طول مسیر با پسرکی که دویده بودیم دعوا گرفتیم و با من قهر کرد. از آنهایی نیستم که به راحتی امتیاز دهم.
گفتم میخواهم بدوم. اینبار با کودکی دیگر. تا نام کودک دیگر بر زبانم آمد و شروع به تصویر سازی ذهنی ار دویدن با کلمه ها کردم و قصه بافتم، از در آشتی در آمد.
غلط کردم آشتی آشتی.
ابزار تنبیه را میشود با استفاده از همان خیال و آرزو کودک استخراج کرد و نه چشم غره ای رفت و نه صدایی بلند کرد و نه دیکتاتوری شد.
زبان کودک تان را کشف کنید
کلید این کشف در خیالات اوست.
پس، تلاش کنید خیالات او را مهندسی کنید تا به راحتی کلیدش را بیابید.
@parrchenan