ریفیقم را دعوت به دویدن صبحگاهی کرده ام و به پارک آمده است. در هوای خُنُک صبحگاهی شروع به دویدن میکنیم. ابتدا راه میرسیم به انتها.
اِ این که بن بسته؟
آری میدانم، اول آوردن کهن ترین و بلندترین درخت پارک را نشانت دهم و سلامی کنیمش.
 اول صبح سلام به کهنسال درختی، تا شب شادابت میگذارد.
این ریفیقم ما هم عاشق درخت است.
ازش میپرسم، خدایی این زمان صبحگاه، هوا خنک نیست؟
تایید میکند. میگویم: وقتی از خنکی صبح تعریف میکنم همه بهم کنایه میزنند که تو دماسنج بدنت خراب شده، پس درست کار میکند هنوز.

###

حق آشنایی.
آشنای تو، یا دوستت یا ریفیقت، یک سایه دارند، سایه ای همچون سایه بلند دم غروب، شاید جسمش چند متری از تو فاصله داشته باشد، اما سایه اش، هم قدم توست.

حق آشنایی آن است که تو اگر جسمش را نمیبینی، سایه اش را دنبال کنی. سایه اش، میشود اثری که از خود نشان میدهد. مثلاً سخنی که می‌گوید، لحنی که انتخاب می‌کند، صدایی که از حنجره، بیرون می اندازد و امروزه کار کمی ساده تر شدست. نوشته ای، چیزی از خود در کانال ها و گروه های مشترک به اشتراک میگذارد. اگر آن نوشته بوی غم میداد، دماغت باید تیز شود، بو بکشی و تلاش کنی از طریق این سایه به وجود او رسی. حتی اگر تمایلی برای حضور تو نشان نداد، این نکته را بر او نشان خواهی داد که حواست به او بوده.
این حق آشنایی است.
شاید کسی ان قلت بیاورد که ای بابا زمانه بد، که اجازه تراوش و نوشته خوب و شاد نمی‌دهد.
مولوی از دل کشتار مغول در آمد و آنقدر حالش خوب بود که از پس نهصد سال هنوز حالها را خوب میکند.
حال خوب و بد توست است که تفسیر تو را از روزگار مشخص میکند.
به نشانه های آشنا و ریفیقم و دوست دقیق بمانیم که این،
 حق او، بر گردن ماست.
@parrchenan