گزارشی از صعود.

تصور کنید یک قطار فرضی از ریلی فرضی در دامنه قله دماوند در حرکت است و شما از دریچه پنچری آن قطار فرضی که افکار من است، به بیرون نظر افکنده اید. 

هدی را قبل ترها در پست های پیشین معرفی کرده ام، دختر خاله نوزده ساله ام، که دانشجو تربیت بدنی است. 
برنامه دماوند بود و به والدینش پیشنهاد دادم که او گروه ما را تا بارگاه سوم دماوند همراه شود و پس از کسب رضایت آنها به او گفتم.
تا به حال قله بالای سه هزار متر نرفته بود. تجربه ای نداشت، اما چند سال درس خواندن در رشته تربیت بدنی او را جستجو گر و مشتاق، بار آورده بود. استرس زیادی داشت که آیا می‌تواند یا نه. در آخر، پس از دو شب نخوابیدن، با ما یعنی گروه کوهنوردی دختران دانشگاه بهشتی همراه شد.
با او در شالی های شمال دویده بودم و می‌دانستم حجم ریه اش خوب است و دماوند از تو حجم ریه می طلبید، تا هر چه اکسیژن در هوا هست را بتوانی بقاپی. ببلعی. بدزدی.
وقتی که روز صعود بدن سرحال و آماده اش را دیدم، پیشنهادش دادم: بیا تا قله، هر جا نتوانستی برمیگردیم.
قبول کرد. نزدیک آبشار یخی، در حالیکه پا بر روی برف های تازه باریده دیشب میگذاشتیم، گفت: چه خوب که پایین منتظر شما نماندم و همراهتان شدم.
هفتصد متر مانده تا قله، آرام در برفی مردادماهی قدم می‌گذاشتیم. از او خواستم هر چه میگویم گوش دهد، با همه وجود.
اول از همه کنترل دم و بازدمش.
شل شل راه نرو
 سر سینه جلو
 قوز نکن
راست قامت باش
این مایه قندی را بنوش
 لباس زیاد کن
 لباس کم کن.
 تنفس عمیق 
عمیقِ عمیق.
شاید دماوند از معدود جاهایی از زندگی باشد که تو، با تنفست، با دم و بازدمت، ارتباطی دگر می یابی. یک نوع خلسه، گویی عرفان را در گامهایت، نفسهایت، دم هایت، بازدم هایت می یابی.
دم و بازدم. چیزی که آنقدر عادیست که ناخودآگاه میشود. دیده نمیشود، گویی نیست. اما هست. و چون هست، ممد حیات است. چون هست، هست می‌مانی. وقتی نیست، تو هم نخواهی بود.
 در این دم و بازدم ششصد متری انتهایی دماوند، میتوانی دیباچه معروف سعدی را فهم کنی:

منت خداي را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزيد نعمت. هر نفسي که فرو ميرود ممد حياتست و چون برميايد مفرح ذات

و تو در تنفست در دم و بازدمت میفهمی چقدر زنده هستی. و چه مقدار از نیستی به دور. چه مقدار به بن مایه هستی به نفس هایت، به دم و بازدم هایت، به حیاتت، نزدیکی.
 
وقتی که اکسیژن کم است و فعل و انفعال شیمی خون زیاد میشود، اتفاقات عجیبی در بدن رخ می دهد. گاهی در عمق افکار خودت شناور می‌شوی.
 خودت با خودت تهنا میشود.
من معمولاً ابتدای مسیر که شیمی خونم عادیست، به چیزی فکر میکنم و در آن دست و پا میزنم و خوراک فکری برای آن زمانهای درونیم جور میکنم.
به شاهنامه فکر میکنم و ارمایل و گرمایل.
دو آشپز ضحاک که وارد خورشت خانه او شدند و به جای مغز دو جوان که خوراک مارهایش بودند، یکی را نجات داده و در البرز کوه فراریش میدادند  و دومی را برای غذای مارهای ضحاک می‌کشتند.
سالهای بعد، در قیام کاوه و فریدون، آن جوانان پنهان شده در البرزکوه،  در لشکر قیام کنندگان حضور یافته و ایران را نجات دادند.
اما ارمایل و گرمایل چه حالی داشتند وقتی جوانی را سلاخی میکردند؟ چگونه بین دو جوان،  یکی را انتخاب میکردند؟
آیا قاتل نبودند؟
آیا ناجی بودند؟
آیا من می‌توانستم خود را جای یکی از این دو بگذارم؟ اصلأ توانایی این که ذهنی خودم را جای آنها بگذارم، دارم؟ ندارم. هرگز.
فردوسی هزار سال پیش چگونه داستانی را گفته که حتی توانایی هم ذات پنداری را به مخاطبش نمی‌دهد
و سوال آخر
فردوسی چرا این داستان را وارد شاهنامه کرده است؟
 برای من هزار سال بعد او چه می‌خواسته بگوید؟
چه حرف نهانی با من دارد؟

قدم‌های آخر رسیدن به قله است.
آرش کمانگیر کسرایی را می‌خوانم.
منم آرش، سپاهی آزاده...

هدی  شُل شُل می‌پرسه:
برسم بالا میتونم گریه کنم؟
 آنقدر به احوالات بدنش، تشنگی و گرسنگی و نوع قدم گذاری و از همه مهمتر تنفسش آگاه شده ام که عاطفه اش را هم از من می‌پرسد.

در راه بازگشتیم، بچه‌ها ها پر از انرژی هستند. حالشان عالیست و دماوند از نیروی درونی خود،گویی به ما بخشیده است.
از ماگماهای مذاب خود. سنگهای مایع خود. سرخی عمیق خود. از دمای هزاران درجه ایش ما را دمی بخشیده است.
حال هدی هم خوب است. خستگی عضلانی اش تنها، مانده بر تن.
می‌گوید: آبجی بزرگه اش زنگ زده بود و او را از این سفر بر حذر می‌داشته. به او پاسخی اینگونه داده:

@parrchenan

«سهیل گفته: بهم اعتماد کن، تا به حال شده بهم اعتماد کنی و ضربه بخوری؟ و من به سهیل اعتماد کرده ام و این سفر را خواهم رفت چون به او اعتماد کردم. وسلام.»
« اعتماد»، واژه عجیبی است. اعتماد از ایمان می آید. کاش من هم می‌توانستم همچون هدی، به باوری، به چیزی اینگونه اعتماد کرده و مومن شوم.
روز عید قربان است و ما صعود کرده ی دماوندیم. اعتمادی از جنس ابراهیم میخواهم اما هر چه تجربه‌ زیسته ام افزون تر میشوم از او فاصله دار و تهناتر (تنها) میشوم. کاش من جای هدی بودم تا مومن به چیزی، کسی، آنی، قدرتی، حکمتی، هر چی باشم.
جمله اش بر عمق افکارم نشسته است و رهایم نمیکند
شب را در بارگاه می‌خوابیم و سحرگاهان از خواب بر می‌خیزیم. پر از مهر و امید و محبتیم.
 هدی به همراه همنوردش رفته و بارش شهابی آسمان شب دماوند را هم دیده است.
وارد کمپ چادری ما میشود:
مشغول آب جوش آوردنم.
یهو سکوت را میشکند.
سهیل فکر میکنم این سه روز را خواب دیده ام.
هیچ نمی‌گویم،  یعنی نمیتوانم بگویم، تنها یک لبخند.
او راز زندگی را فهمیده است. راز این شیفتگی ما به کوه و سفر. گویی در کوه و سفر، تو زندگی نمیکنی، در رویا هستی و زیست می‌کنی. از بود و نبود و قوانین عرفی اجتماعیِ زندگی بدرآمده ای و در رویا که گذشتگان برآن، نام بهشت نهاده اند، رویا کرده ای.
او کلید رویا را فهمید.
او رمز زندگی را شناخت
او پاسخ به سوال هستی را خواهد یافت.


کم کم راز سخن فردوسی برایم کشف می‌شود. مثل نور خورشیدی که از پس ابرها کم کمک بدرخشد.
دو پاکیزه از گوهر پادشا
دو مرد گرانمایه و پارسا
یکی نام ارمایل پاکدین
دگر نام گرمایل پیشبین...
ازان روز بانان مردم‌کشان
گرفته دو مرد جوان راکشان
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا به روی اندر انداختند...
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
همی بنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
از آن دو یکی را بپرداختند
جزین چاره‌ای نیز نشناختند...
ازین گونه هر ماهیان سی‌جوان
ازیشان همی یافتندی روان...


فردوسی همه ما را خوالیگر و آشپز مثل این دوجوانمرد دیده است. تا که به چه اندازه،  ما، جوان و نسل امروز را بتوانیم از اژدهای ضحاک، اژدهای افسردگی و خمودگی و روزمرگی و پستی و پلشتی برهانیم و چه اندازه نتوانیم.
همه ما خوالیگر هستیم. 
مجبوریم با آن دو هم ذات پنداری کنیم. مجبوریم.‌به همان اندازه باید که من فکر میکردم هرگز.
چه تعداد جوان را که بپرداختیم و چه تعداد را که ناجی شده ایم و راه و رسمی دگر را به او شناسانده ایم.
تا که در پایان زندگی خود به کارنامه مان بنگریم و ببینیم چه مقدار قاتل و چه مقدار ناجی بوده ایم.
ارمایل و گرمایل خود ما هستیم.
به همان اندازه بی رحم، در زندگی خون جگر خوردن، مردد بودن، انتخاب کردن، انتخاب کردن و چه مقدار ناجی بودن.
چه راه سختی در پیش داریم. زندگی، این زیست نه رویا چه مقدار سخت است.
خوشا دم و بازدم در رویا. رویایی چون صعود به دماوند.


پی نوشت:
1. این برنامه به سرپرستی و سرقدمی دو  تن از قدیمی ترین دوستانم که هر دو اتفاقا معلم هستند، برگزار شد. باید سالها با آنها هم نمک و هم نورد بوده باشی، تا ببینی نزدیک ترین ها به ارمایل و گرمایل هستند.
آقا مرتضی صالحی و آقا محمد کربلایی ممنون که برای من هم معلم بوده اید و ناجی.

2. در کل متن  هدی را اگر هدي بخوانید، همان صدایی می‌شود که این سه روز با آن خوانده میشد.
هدي برسون.

3. هدي اسم اصطلاحی برای نسل جوان می‌تواند باشد و نه یک شخص خاص

@parrchenan