شلاقی
قسمت اول
الو که گفتم، شماره تماس گیرنده نمایان شد. شماره از این شماره هایی بود که بچه های کار با تلفن همگانی زنگ میزنند و فحش میدهند و سرکارمان میگذارند و...
منتظر حرف زدنش شدم. گفت هر شب که میروم خانه اگر به مقدار کافی پول نبرم،پدرم مرا می زند. یک هفته است که مرا میزند. دو به شک شدم. حرفش برایم باور پذیر نبود. کودکان کار پر از داستان و قصه هستند. یعنی سرکارم گذاشته است. پرسیدم کجایی؟ وقتی که جایش را گفت، فهمیدم چند ایستگاه بی آرتی با ما فاصله دارد. گفتم سوار شو و ایستگاه میرداماد پیاده شو و دوباره به ما زنگ بزن.
تقریباً انتظار تماس مجددش را نداشتم که ساعتی بعد زنگ زد و گفت من در آدرسی که گفتی هستم.
به اداره آوردیمش. مصاحبه انجام شد. پرسیدم تا به حال مرکز نگهداری بوده، پاسخ مثبت داد. و ترجیح میداد در آن مرکز باشد تا زیر دست پدر. کودکان کار، معمولاً از این مرکز دل خوشی اصلا ندارند. و این که او، آنجا را به بودن در کنار پدر خود ترجیح میداد، برایم علامت هشداری بود. قرار شد، ساماندهی اش کنیم.
آخر های مصاحبه حرفی گفت که همچین بهم مزه کرد:
« یک هفته است که هر روز، زنگ میزنم، اما شماها تلفنم را قطع میکنید»
از این که صبوری کرده و تلفنش را قطع نکرده بودم و در نهایت متوجه شده بودیم، گروه هدف مان است، یک «آبریکلا» به «خودم» گفتم.
پرسیدم در ان جی او یی آیا حضور دارد؟
نمیشناخت. متناسب با محل زندگی اش، آدرس و تلفن سمن های نزدیک اش را در کاغذی نوشتم.
در نهایت
حال خوبم را، نابسامانی درون سازمانی مربوط به این بچه، به گند کشید.
هنگام گند کشیدگی حالم توسط سازمان خودمان، یاد رفتاری که ازش دیدم و چشم غره رفتمش افتادم و مزخرف تر شدم.
داشتم آدرس سمن ها را بر روی برگه ای مینوشتم و پا بر روی پا انداخته بودم که، پایم را ماچ کرد و چشم غره اش رفتم و آخرش هم، برایش هیچ غلطی نکردیم.
@parrchenan
قسمت دوم
بعد از رکابزنی و صعود به دماوند، دلم برای دویدن در پارک تنگ مانده بود.
روز اول و دوم ، علی رغم نرو نرو گفتن مادرم، رفتم پارک و معمولی دویدم، روز سوم، افتضاح بودم، به« خودم» نهیب میزدم،چه مرگته آخه؟
معمولا با خودم که انگار یک شخصیت مستقلی هست، گفتگو و مونولوگ دارم. نمیدانم، کدامشان « من » هستم.
آی بر آن دومی ام سرکوفت زدم و اما او ( خود دومی ام)شرمنده و نجیبانه دم نزد که نزد.
از دومی ام ناامید شده بودم. این که اینگونه، سریع افت کرده ام هم رومُخم بود. این که در برنامه بوده و افت کرده ام، باعث میشد بیشتر، سرکوفتش زنم.
از بعد از ظهر کم کم حالم متغیر شد. ریزش آب بینی و تو دماغی حرف زدن نشان از سرماخوردگی بود.
تازه فهمیدم، صبحگاهان، بدنم این قسمت بازی را، رو نکرده بود و من آن بدبخت را ( دومی ام را)هی شلاقیش کردم.
یک قرص خوردم و تا شب اکی شدم.
من از آن آدم های هستم که دو ساعت زودتر سر شیفتم میروم و در ساعت اوج ترافیک تلفنی حاضر میشم تا در ساعت تقریباً بی تلفن بین پنج و نیم تا هفت صبحگاهی، بروم در پارک بدوم.
از رفتار های نا مطبوع سازمانم، در طول شیفت شب، خشمگین بود و این روزها پنج و نیم صبح یعنی تاریکی. ماه در آسمان بود و پس زمینه اش کم کمَک روشن میشد و خودش کم رنگ تر و بی حال تر. رنگ آفتاب در حال زاده شدن بود. در حال قوام گرفتن بود. هنوز زاده نشده و به بلوغ خود نرسیده بود که چشم را بدراند و در تنگنایش قرار دهد. موافق عقربه های ساعت دویدم که این زاده شدن لحظه به لحظه اش را ببینم. رو به دشت تهران. منظر چشمم بیشتر فضا و آسمان تهران بود، تا کوه هایش.
اولی افقی وسیع تر دارد و چشمم آزادتر است تا نگاه به کوهم. خوشا آزادگی بیشتر.
خشمگین از شیفت شب میدویدم. همین که پرتو آفتاب به چشمم خورد و نشان از آن بود که باید جهت دویدنم را عوض کنم، گفتم به سرعت و مسافت طی شده نگاهی کنم. هنوز ربعی به یکساعت دویدنم مانده بود که؛ واووو، حیرت کردم.
بدنم با شلاقی شدن خوب کنار آمده بود.
مسافت ۱۰.۵ کیلومتر را با سرعت ۱۳ کیلومتر بر ساعت دویده بودم.
شنگولم کرد. اولی و دومی ام یکی شدن. خودم.
@parrchenan